خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

معرفی کتاب

۰۳
شهریور
این کتاب رو یکی از دوستان وبلاگ نویس خانوم فاطیما کیان معرفی کرده بودند و خب من هم ادامه راه ایشون دوباره معرفی می‌کنم :دی
 

این کتاب رو یکی از دوستان خوب وبلاگ‌نویسم بهم معرفی کرد و شد کتاب سفر من چون در مورد هر شخص چند صفحه بیشتر ننوشته من هر وقت توی جاده بودم این کتاب رو دست می‌گرفتم و می‌خوندم.
خیلی کتاب جالبیه و قصد هم ندارم هرچی ازش یاد گرفتم رو اینجا بنویسم تا ترغیب بشید خودتون بخونیدش ول گوشه‌ای ازش رو می‌نویسم:

1)  مهم‌ترین نکته‌ای که توی این کتاب وجود داشت خودباوری و عزت‌نفس در کنار از دست ندادن امید بودش. اغلب این افراد رویاپردازیشون رو محدود به دوران کودکیشون نکردند و در بزرگسالی هم می‌خواستند که بزرگ بشند و این خواستند رو با تلاش و کوشش به تحقق رسوندند.
2) برخلاف تصور خودم خیلی‌هاشون تجربه ورشکست شدند و دوباره از صفر شروع کردند رو  داشتند چیزی که شاید به چشم ما بیاد که مربوط به فیلم‌هاست یا کم پیش میاد ولی توی این کتاب درصد قابل توجهی سابقه ورشکست شدن رو داشتند.
3) ایده‌های نو داشتند که این ایده‌ها توسط خودشون به مرور زمان کامل و کامل شده یا از کشورهای پیشرفته کپی برداری کردند.
4) خیر هستند. نه به معنای گدا پروری ولی اکثراً ردپای بخشش اموال در آن‌ها دیده می‌شد که حالا یا سبب اعتقادهاشون بوده و یا اینکه خودشون در کودکی سختی زیادی کشیدند و چند مورد هم یتیم بودند.
5) اصول خودشون رو پیدا کردند و بهش پیابند بودن یکی به کار گروهی رو دوست داشت یکی کار انفرادی. یکی شریک داشت یکی می‌گفت اگه شریک خوب بود خدا برای خودش شریک می‌گرفت :D بنظرم مهم اینا که اصولی برای کار خود داشته باشید و با نظم به کارها بپردازید.
6) ریسک پذیر بودند و این دل و جرئت داشتند بود که نجاتشون داد.
از تجربه‌های این میلیاردرها می‌شه خیلی چیزها یاد گرفت ولی اگه من بیشتر بنویسم نه عمق تجربه رو انتقال دادم نه کسی راغب می‌شه کتاب رو بخونه :D
7) زندگی کارآفرین‌ها خیلی جذابه. و چند کارآفرین خانوم هم بودند که ثابت کرده بودن که جنسیت مانع کارآفرینی نمیشه.
  • Vincent Valantine

Arwen's Vigil
The Piano Guys​


پیانو گایز معمولاً به آهنگ‌هایی که کاور کرده شناخته می‌شه ولی خب قصد دارم آهنگی رو معرفی کنم که توسط خودشون ساخته شده
پیام این آهنگ انتظار به همراه امید هستش. وقتی که آهنگ رو نواختن در داستان‌های مختلف به دنبال شخصیتی بودند که اسم آهنگ رو روش بذارند و در نهایت به Arwen ارباب حلقه‌ها رسیدند. شب زنده‌داری‌های Arwen اشاره به انتظاری هست که Arwen برای بازگشت Aragorn در شب‌ها کشیده
این آهنگ همیشه بهم آرامش داده و کمک کرده به آینده بهتر امیدوار باشم.
از جمله‌ آهنگ‌هایی هست که تو شرایط سخت گوش می‌دم و همچنین موقع رویا پردازی یادمه یه سری رفتم رو پشت و بوم دانشکده مهندسی کارشناسی گوش می‌دادم و به منظره زیر پام و بچه‌ها نگاه می‌کردم. امیدوارمبه بقیه هم آرامش هدیه کنه.

  • Vincent Valantine

بچّه‌ی نادون

۰۵
مرداد
می‌دونی امیرحسینی که شب‌ها بیدار می‌مونه رو دوست ندارم.
اونی رو دوست دارم که هر روز 6 صبح بیدار می‌شه. با این حال خب همیشه نمیشه اونطور که دوست داری روحیات خودت رو حفظ کنی.
قطعاً هم ساعت 2:30 بامداد که دارم این متن رو می‌نویسم ذهنم درگیرش نبوده ولی خب فکر می‌کنم که نوشتن کمک می‌کنه فکرم از چیزهای دیگه پرت بشه:



2 سال پیش تو یه محله‌ی خیلی فقیرنشین تهران حضور داشتم و خب خیلی وضع معیشتشون دردناک بودش ولی خب یه روز چیزی دیدم که سرم سوت کشید؛ تو اون محله‌‌ی خیلی کوچیک دیدم که خونه‌ی افراد افغانی‌تبار از خونه‌ی بقیه خانواده‌ها جدا و یه مقدار پرت‌ هستش. وقتی که جویا علّت شدم اون فردی که به منطقه اشراف داشت بهم گفت که اینا چون افغانی هستند از خودشون جداشون کردند و علتش چیزی جز نژادپرستی نیست.
خیلی برام عجیب بود در واقع انتظار داشتم که تو اون محیط که سختی بی‌داد می‌کنه همدلی بیشتر باشه و از این کلیشه‌های بی‌معنی بدور باشند.
ولی خب به این مردم یاد داده نشده که باهام بودن چقدر می‌تونه اوضاع رو بهتر کنه؛ اینکه تو سختی‌ها و مشکلات با چیزهای بی‌ارزش بخوای فخر فروشی کنی ناپسند و بچّه‌گانه هستش.
بچّه‌گانه هستش که خیلی از ایرانی‌ها از عرب‌ها بدشون میاد و با خیال‌بافی خودشون رو صاحب اندیشه، فرهنگ می‌دونند و عرب‌ها رو آدم‌هایی بی‌دانش و بی‌فرهنگ این دشمنی‌های مسخره که خیلی بهت‌آور طولانی شدند.
این یه مثال کلیش هست و خب بنظرم اگه یکی می‌خواد از همه این چیزهای فرومایه بدور باشه باید یاد بگیره که از خودش شروع کنه.
چطوری از خودش شروع کنه؟
وقتی که توی دانشگاه نکته‌ی مهمی در مورد درس یا امتحان دونستی اون رو از همه قایم نکن، یاد بده به دیگران. یاد بده و اجازه بده بقیه هم در کنارت رشد کنند. دنبال این نباش که به هر قیمتی بهترین جمع باشی.  دانشگاه می‌تونه اولین جامعه کوچیک سختی باشه که توش نقش مستقل خودت رو ایفا کنی. شاید خیلی از شما تشنه بهترین شدن و ایده‌آل گرا باشید ولی خب واقعیت اینه که می‌تونید به دیگران کمک کنید و در عین حال همه پیشرفت کنید و باز هم جز بهترین‌ها شد.
ممکنه زمانی پیش بیاد که شب امتحان از شما سوالی پرسیده می‌شه و شما هم می‌دونی احتمالاً سوال امتحانیه و شخص سوال کننده رقیبته. دلت رو صاف کن و بهش پاسخ رو توضیح بده.
کم‌کم آدم یاد می‌گیره که موقعیت درسی، مالی، اجتماعی باعث این نشه که خودش رو از دیگران جدا کنه. هرچی بیشتر کمک کنه حس خوشحالی، خوشبختی بیشتری خواهی داشت هرچی بیشتر ببخشی حس خوشبختی بیشتری خواهی داشت.
و اگه قرار باشه آدم‌ها رو بر اساس موقعیت مالی، اجتماعی قالب‌بندی بشند یا اینکه میزان نزدیکی هر فرد بر اساس مقدار سوددهی در زندگی شخصی باشه یا اینکه فکر و ذکر آدم این باشه که بخواد کلاه خودشو بچسبه که باد نبره و به هر کار ناشایستی بهانه پیشرفت بشه و با نقاب زرنگی وجدان رو فریب بده تهش چه اونی که وضعش نسبی خوبه چه اونی که بده در برزخ بزرگتری گیر می‌کنند به اسم شهر، کشور یا خاورمیانه.
  • Vincent Valantine

رنگ و بوی ساده یه خانواده با خانه‌ای که تصویرسازیش خیلی جالب انجام شده که آدم حس خستگی نکنه، مادری نگران و زحمت‌کش، دختری ساده و معصوم به اسم یلدا و پسری بریده از همه چیز در جلوی چشمان ما سعی در بقا دارند.
علاقه ندارم از دیدگاه فنی بازی بازیگران یا سوتی مثل ته‌دیگ فیلم صحبت کنم البته علمشم ندارم بیشتر اینجا بحث محتوی داستان فیلم و ویژگی شخصیتی افراد درون فیلم هست.
فیلم رو که نگاه می‌کنیم دوست داریم که این خانواده که سعی دارند با آبرو زندگی کنند. اوضاعشون بهتر بشه و این امید به بهتر شدن هست که اونا رو زنده نگه داشته و ما رو به تماشا محکوم ولی خب هرچی بیشتر می‌گذره به نظرم تماشاچیا دو دسته می‌شند که اونایی که دوست دارند این امید حتی به غیر ممکن‌ترین حالت به ثمر بشینه و اونایی که دیدگاه واقع‌گرایانه به جریان فیلم و زندگی دارند.
خب برای اینکه منظورم رو بهتر بگم مجبورم که مقدار spoil کنم.
دختر خانواده پاش مشکل داره و برای راه رفتن نیاز به عصا داره و به خاطر همین مورد یه موجود بسیار درونگرا و منزوی مشاهده می‌کنیم در کنار اون مادر نگرانی می‌بینیم که خوشبختی دخترشو تو یه ازدواج می‌بینه؛ دیدگاه اشتباهی که بین ما ایرانی‌ها به شدت رواج داره. شخص مورد نظر مادر داستان لزوماً یه شخص فوق‌العاده نیست یه جوان معقول و متعادل و برای رسیدن به این هدف خودش رو به آب و آتیش می‌زنه ولی شاید بهتر بود به جای اینکه این همه سختی رو به دوش بکشه قدری در تربیت دخترش تلاش می‌کرد.
حقیقتاً شاید در نگاه اوّل شیفته معصومیت دختر داستان بشیم ولی واقع‌گرایانه نگاه کنیم دختری لوس و تهی از اعتماد بنفس رو نگاه می‌کنیم. شاید خیلی از پسرا دوست داشته باشند که رضای قصه باشند که با ازدواج با این دختر به زندگیش رنگ و بو ببخشند. آن‌ها می‌خواهند که کارگردان زندگی باشند و در تیتراژ اسمی از همسرشان که دستیار فلان بخش بوده است. من زندگی عاشقانه این زوج‌ها را دوست ندارم. حس می‌کنم که یکی فدای دیگری می‌شود و آنطور که باید به سمت کمال انسانیتی که باید حرکت نکرده.
به خود فیلم دوباره نگاه می‌کنم و متوجه می‌شوم که شخصیت از هر پول و امکاناتی گرانبهاتر و مهم‌تر هست. شاید از بچگی یا دبیرستان و یا حتی حال با سینمایی مواجه بودیم که سختی‌ها را نشان‌ داده‌اند ولی با رویکرد منطقی هیچ وقت خوشبختی را در قهرمانان داستان ندیدیم در صورتی که در کشور خودمون افرادی بودن که با هیچ به بهترین زندگی‌ها رسیدن به ما یلداها با شب‌های تیره و تار پایان ناپذیر نشان‌ داده‌اند و هیچ وقت اسمی از طاهره جوان که با 98 درصد سوختگی تونست جایگاه ایده‌آل خودش رو پیدا کنه بهمون اونطور که باید معرفی نشده.
من طاهره جوانی می‌خواهم که با 98 درصد سوختگی سرش رو تو خیابون بالا می‌گرفت و برای زندگیش تلاش می‌کرد که نه یلدایی که چون پاش می‌لنگه از خجالت تا سر کوچه نمی‌تونه بره.
شاید بعضی از بینندگان همچنان دوست داشته باشند که پایان خیالی این فیلم را باور کنند ولی واقعیت زندگی اینطور نیست که کسی در خانه را بزند و زندگی شما رو به بهشت تبدیل کنه. همونطور که تو فیلم گفته می‌شه فقط این تصویری هست که بیننده‌ها تو ذهن خودشون می‌سازند و من هم فکر نمی‌کنم اون پایان چیزی فراتر از خیال بوده باشه شاید خیال پسر خانواده خیال بیننده یا هرچیز دیگه. بیشتر از هر چیز برداشت‌هایمن از فیلم این رو می‌رسوند که پیام این فیلم عاقبت خوشی برای خانواده نبود و اون تصاویر خیالی اگه فیلم با دقت دیده بشه مثل لبخند پایانی پسر خانواده از بین می‌ره.
این دنیا بی‌رحمه می‌تونی با تلاش و کوشش مثل طاهره ققنوس بشی یا اینکه مثل یلدا تا آخر عمر تنها بمونی.







  • Vincent Valantine
مونده بودم با چه آهنگی تمومش کنم. می‌دونی کلی هنرمند هستن که باید در موردشون می‌نوشتم ولی وقتی تصمیم بگیری که تمامش کنی انتخاب آخرین بین گزینه‌های زیاد سخته.
طبق آمار last fm این آهنگ بیشترین سهم میزان شنیده شدن توسط من رو دارا هست. نه بیکلامه نه شاید اصلاً به قیافم بیاد که گوش بدمش.
شاید همتون اون رو با فریادهاش به یاد بیارید یا شاید هم خاطره ساز دوران دبیرستان خیلی‌هاتون بوده باشه.
 Linkin Park

وقتی گوشش می‌دی انگار که صندلی کنار خودش گذاشته و می‌گه بیا کنارم بشین و سرت بذار رو شونم هرچی دوست داری گریه کن و بعد با هم بلند شیم ادامه مسیر رو و دلی آزاد طی کنیم.
با اینکه خیلی شنیدمش ولی خیلی راحت می‌تونه اشکم رو در بیاره.
  • Vincent Valantine
معمولاً موقع کتاب‌خوندن آهنگ گوش نمی‌دم ولی خب گاهی میشه تو مترو که دارم با گوشی کتاب می‌خونم عموماً آهنگ بیکلام همزمان گوش می‌دم. 
به هر حال 1.5 ماه پیش که داشتم تو مترو کتاب می‌خوندم اوّلای کتاب ملت عشق بود که نویسنده داشت مثال‌های غر منتظره می‌زد که حالا اسمش رو می‌تونیم تقدیر، شانس، اتفاق یا هر چیزی که دوست داریم بذاریم. 
وقتی که رسیده بود به جایی که در مورد شمس و مولانا صحبت می‌کرد باز هم از این مثال‌ها زد؛ منم گفتم نویسنده گرامی بس کن عشق اینطورها هم تصادفی و بیخبر نمیاد در خونه آدم رو بزنه، آدم رو به زنجیر بکشه جوری که حدسشم نمی‌زنه و خب همون موقع جوابم رو گرفتم:
چند ثانیه بعد وقتی مطلب مولانا و شمس رو ادامه می‌دادم موسیقی بالا روم بالا روم شهرام و حافظ ناظری توی گوشم پخش شد. مثل این بود که تیکه بهم انداخته باشند و من خندم گرفت. (این موسیقی از شعرهای مولانا هست. این کتاب رو بر حسب اتفاق چند مرتبه تا حالا نسخه چاپیش رو تهیه نکردم.)
و خب حساب ملت عشق از دیگر ملت‌ها جداست باید به دیده دل بنگری. 
فکر کنم خالی از لطف نباشه یه خاطره هم از فیلم‌بردار فیلم محمّد رسول الله ذکر کنم.

. Storaro earned another dozen credits during the first decade of the 21st century. He collaborated with director Rachid Benhadj on the production of Parfum d’Alger in Algeria in 2010. That project inspired him to read a book about the life of Mohammad in order to better understand the Islam religion. Maybe it was destiny calling.

“As soon as I finished reading the book, like a magic dream, I received an e-mail from Iran asking if I was interested in filming the first part of a trilogy about the life of Mohammad,” Storaro said.

آخرین پست مشترک با وبلاگم.


  • Vincent Valantine
خب فکر کنم وقتشه یکم با خودم رو راست باشم.
توی این نوشته آقای حاتمی‌کیا رو مورد خطاب قرار دادم و بدون اینکه دلیل واقعیش مشخص بشه نوشته خیلی تندی از آب در اومد که هرچند قصدم بیشتر نقدم نحوه تبلیغ و رفتار اوج بود که پس از کلی انتقادی که بهش شد چرا اینطور تبلیغ کردید. از خودش دفاع کرد که مردم نترسیدند همه شاد بودند و همه چیز عالی بود.
در واقع آقای حاتمی‌کیا توی اون ماجرا از جانب خودش عذرخواهی کرده بود و فکر کنم نباید اینقدر تند خطابش می‌کردم.
به هر حال باید جرئت این رو می‌داشتم که مستقیم بیان می‌کردم همه چیز رو.
ببینید حدود 2 سال پیش بود که خبر سرطان‌ امید کوکبی در حالی که تو زندان بود. به گوش من رسید و اون موقع‌ها که بود فیلم بادیگارد داشت اکران می‌شد.
موضوع فیلم که برمی‌گرده به یه دانشمند فیزیک هسته‌ای که هم سن و سال‌های امید کوکبی بود. :)
می‌دونی مثل پتکی بود که مداوم به سرم زده می‌شد و مغزم رو متلاشی می‌کرد. یکی از بخش‌های ناراحت کننده زندگیم همون بخشی بود که می‌دیدم یه نفر که تونسته بود جاده آرزوهای من رو طی کنه تو این کشور به چه حالی افتاده.
بعد از اون هم دیگه دیدم نمی‌تونم فیلم‌های وابسته رو تحمل کنم نه اینکه دروغ باشند ولی فقط یه سری چیزها نشون داده می‌شه که می‌خوان نشون داده بشه.
همچنان هم سکانس تونل فیلم بادیگارد و هنر آقای حاتمی‌کیا توی ذهنمه ولی خب قوت ساختار فنی یک فیلم برای من کافی نیست.
می‌دونی از وقتی که نامه امید به دوستش تو خارج که انگلیسی نوشته شده بود رو خوندم دیگه هیچ‌چیز مثل قبلش نشد.
  • Vincent Valantine

مشدی امیر

۱۷
خرداد

فکر کنم سال دوم دبیرستان بود. (مطمئن نیستم.) یکی از  بچه‌ها از دبیر ادبیات پرسید:
چطور می‌شه یکی گاوش رو از دست بده اینطور دیوانه بشه؟
دبیر ادبیات هم ارجاع داد به خاطره‌ای از کودکیش که وقتی بر اثر یه باد یک نخل سقوط کرده پدرش اشکش در اومده و هضمش برای پدرش سخت بوده.
در واقع حکایت زندگی فقیرانه‌ای بود که وقتی یه حادثه یا بدشانسی موجب از دست دادن سرمایه‌اش یا دلخوشی می‌شه باعث ناراحتی شدید می‌شه (پدر معلم ادبیات) و در حالت شدیدتری انگار طرف زندگیش و خودش رو باخته. (مشدی حسن) 
بیشتر بحث امید به زندگی و منفعل نبودن هست. منفعل بودنی که آدم رو سوق می‌ده به سمت انتظار نشستن به شانسی که مشکل رو حل کنه.
فکر کنم در این تنگناها عزت نفس خود‌ش رو نشون می‌ده و کمک می‌کنه درجا نزنی.
برای یک بَیَلی عاقبت خوبی نوشته نشده پس بهتره که پند بگیرم. اجازه بدم دور گردون بچرخه.

  • Vincent Valantine

درخت

۰۷
خرداد
امروز صبح که به سمت دانشگاه می‌رفتم درختی که بخشی از بدنش به صورت عمودی بریده شده بود توجه‌ام را جلب کرد معمولاً دیده بودم که به صورت افقی بخشی از بدن یک درخت را جدا کنند ولی به صورت عمودی آن‌ هم در حومه یک پارک برایم توجیه خاصی نداشت. با این حال مشخص بود که از این بریدگی زمان گذشته و فقط به صورت یک زخم کهنه روی بدنش باقی مونده.

در راه دیدگانم رو بیشتر به درختان مسیر معطوف کردم درختان زیادی بودن که هر کدام قسمتی از آن‌ها جدا شده بود ولی همچنان استوار بودند و همچنین درختانی که با سر سختی تمام به صورت کج و کوله رشد کرده بودند تا قامت بالا ببرند؛ در بعضی از آن‌ها کج و کوله بودن به حدی بود که باورش سخت بود چگونه می‌تواند در میانه راه کمرش به اندازه‌ی 2 متر به حالت شبه افقی (تقریباً زاویه 15 درجه) خم شده باشد و بعد از آن دوباره به سمت بالا رشد کند.

هر کدام با شرایط خاص زندگی متولد شده و سختی‌های منحصر به فرد خود را پشت سر می‌گذاریم زخم‌های عمیق و سطحی برمی‌داریم امّا رشد می‌کنیم. بعضی‌ میوه مهربانی برای دیگر موجودات و بعضی شانه‌ای برای بالا رفتن و افق دید بهتر هدیه می‌دهیم. گاهی زمستان زندگی برگ‌هایمان را می‌خشکاند و گاهی در بهارش شکوفه می‌زنیم. دور گردون می‌چرخد و پس از سختی‌ها آسانی می‌آید. گاهی برف غم بر پیکره وجود سنگینی می‌کند و اگر دل تکانده نشود بخشی از وجود ما سقوط می‌کند شاید آن درختی که صبح مشاهده کرده‌ام بریده نشده باشد تیکه‌ای از وجودش بر اثر برف زمستانی جدا شده باشد.

همه ما نیازمند آنیم که برف‌هایمان را بتکانند چه عابری غریبه باشد، چه نیروی معنوی و یا حتی دوستی که از کودکی با ما بزرگ شده با ما تاب‌بازی کرده یا در سایه دوستی استراحت و تجدید قوا کرده باشد.

امّا فراتر از تکاندن برف که در نظر بگیریم ما همیشه محافظ نامرئی به نام خانواده داشتیم که با وجود دیدنش اهمیتش را گاهاً فراموش می‌کنیم. خانواده‌ای که در کودکی تکیه‌گاهی محکم کنار نهال وجودمان بوده تا رشد کنیم و وارد اجتماع شویم و جنگل‌بان دلسوز دوران بزرگ‌سالی؛ مراقبی که اخلاق‌ها یا عادت‌های بدمان را هرس کند. با این حال می‌شود که ناخواسته شاخه‌هایمان دست‌هایشان را زخم می‌کند یا به اشتباه بخشی که نباید را هرس می‌کنند. برای بهتر رشد کردن خاکمان را تغییر می‌دهند ولی آن خاک با وجودمان سازگار نیست و یا از ترس آنکه ریشه‌ تنومندنی در خاک ندوانیده باشیم فرصت بی‌پروایی را دریغ می‌کنند تا زمان بگذرد و تجربه‌های تنه‌ بیشتر شده و درشتی قطر آن حاکی از ریشه محکم شود. هرچه باشد او ریشه را نمی‌بیند و بر اساس تجربه خود تصمیم می‌گیرد، نگران است. بنظرم که گاهی باید به نهال ماجراجو فرصت داد که ثابت کند می‌تواند برفراز آسمان‌ها بالا رود بالا رود.

خانواده آن مرتبه والای از دوست داشتن است که با وجود دانستن عیب‌هایت همچنان دوستت دارند وعشق می‌ورزند. حدود یک سال و نیم پیش کلیپی از TED توسط مهسا به من معرفی شد که نتایج یک تحقیقاتی 75 ساله را ارائه می‌داد. پیشنهاد می‌کنم این کلیپ را به همراه خانواده‌ امروز ببینید و به تلاش و حاصل تحقیقاتشان احترام بگذاریم. تا بهانه‌ای باشد برای یادآوری اهمیت کنار هم بودن و از بین بردن کدورت‌ها سوء تفاهم‌ها و ناراحتی‌هایی که بهتر است به فراموشی سپرده شود.

باشد که کانون خانواده‌تان گرم باشد و اگر خداناکرده عزیزی در کنارتان نیست یادش را گرامی و با محبت به یکدیگر روحش را شاد کنید.
  • Vincent Valantine

موسیقی نوشت 10

۰۵
خرداد
دسته‌ای از موسیقی‌هایم لالایی‌هایی به زبان‌های متفاوت و یا حتی بیکلام هستند. ولی همشون از دل نوای آرامش سر می‌دهند. شب‌هایی که از دلگیری خوابم نمی‌بره گوش می‌دم سبک بشم.
می‌گذره و نباید بیش از حد ناراحت بود.
یکیشون که لالایی کوردی هست اشتراک می‌ذارم. ترجمش کامل نیست اگه کسی بلد بود ممنون میشم بهم اطلاع بده.
 لالایی لالایی آرامش وجودم
لالایی بچه ی شیرینم لالایی
ای بچه ی کوچولوی شیرینم
لالایی بچه ی خیلی قشنگم
من مثل باغبانم
صد بار آرزو میکنم مامان تو بودم
  • Vincent Valantine