خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۲۱
    صف

حال خوب

۲۷
فروردين
این حال خوب ناخوانده که چند روزی مهمانم هست را دوست می‎دارم و سعی می‌کنم که زودش ندهم دامن از دست. با اینکه خیلی کار رو سرم ریخته آرامش خوبی پیدا کردم و حس می‌کنم که انرژی کافی برای دویدن و رسیدن اهدافم دارم.
 برخلاف اون افرادی که دوان دوان از این بارون دلچسب فرار می‎کردند منم مثل سیگاری‎های دانشگاه یا پرنده‌های عاشق که غذا سفارش دادند و دو نفره ناهار خوردند؛ سعی کردم که سهم خودم رو از این هوا بگیرم :دی
هندزفری توی گوشم گذاشتم و اجازه دادم که باران صورتم رو نوازش کنه و آهنگ falling slowly احساسم رو به پرواز در بیاره.
با اینکه فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت عشق در نگاه اوّل برام جوری رخ بده که یه عشق دو طرفه رخ بده و ثمر بده ولی این آهنگ قشنگ توصیفش کرده؛ ببینیش، مجذوب چشاش بشی و یه حسی از ته قلبت بگه نمی‌خوای از دستش بدی. یه حسی پیشبینی نشده‎ی جذاب که زبانت رو بند بیاره و ندونی به این غریبه چی باید بگی یا اصلاً چه واکنشی نشون بدی. 
 تصورش تو این هوا لذت‌بخش بود.
یادم باشه یه روز از Marketa Irglova بنویسم.
  • Vincent Valantine

موسیقی نوشت 9

۲۴
فروردين
از دبیرستان سعی می‌کردم که هنگام گوش دادن موسیقی‌هام برای خودم تصویر سازی داشته باشم. 
برای خودم با این آهنگ تصویر سازی کردم که بی‌شباهت با روحیات چندوقت اخیر خودم نیست مثل یه موزیک ویدیو توی مغز میمونه. یه مقدار طولانیه. (در واقع چون طی زمان این تصویر پردازی‌ها صورت گرفته یه مقدار طولانیه :(  )

در کوچه پس کوچه‌ها قدم می‎زدم هوا خنک و بهاری و نسیم صورتم را نوازش می‎کرد و با موهایم می‎رقصید. لبخندی شیطنت‌آمیزی ‎زد و رقصان به راه خودش ادامه ‎داد خواستم بگویم که نرو! بمان! رنگ‎ها را با خود برد و خورشید غروب کرد. رویم را برگرداندم که به مسیرم ادامه بدم با باد سالخورده برخورد کردم آنقدر عصبانی بود که اصلاً متوجه‌ام. سوییشرتم رو دور خودم پیچیدم که سرمای برخورد رو کمتر حس کنم. سعی می‎کردم با پیرمردهای دیگر برخورد کمتری داشته باشم. سویشرت رو محکم‎تر به خودم پیچیدم که یه دفعه زیر یکی از پاهایم خالی شد و توی چاله‌ای پر از آب آلوده فرو رفت با اینکه سعی میکردم دقت کنم امّا متواتر درون چاله‌ها می‌افتادم؛ هر دفعه که درون چاله‌ای می‌افتادم بخشی از دسته گل طلایی آرزوهایم در آن‌ها جا می‌ماند گاهی یک گل و گاهی یک برگ از یک گل؛ با کمتر شدن گل‌ها سوی چشمانم هم کمتر می‌شد و قافیه را به چاله‌های بیشتری باختم.‎‎‎ ایستادم به دیواری تکیه دادم می‎خواستم گریه کنم و بغض کرده بودم. صدایی از یکی از کوچه‎ها نظرم را جلب کرد پیرمردی با ردای سفیدی مزین به طلا دیدم که برای کودکانی با لباس مندرس سخنرانی می‎کرد.در شکم پیرمرد دیوی چاقی را دیدم که از خوردن دست برنمی‎داشت پیرمرد شکم خود را پشت تیربونش مخفی کرده بود. نگران به کودکان نگاه کردم یکی از کودکان متوجه‌ام شد، سعی کردم از آنجا دور شوم ولی  او همانطور که به من خیره شده بود به سمت من حرکت کرد. جثه ریزی داشت با پوستی سفید موهای مشکی پرپشت که ساده حالت داده بود، لب‌ پایینی‌اش بزرگتر از لب بالایی بود و چشم‌هایی قهوه‌ای‌ او ریز بنظر می‎رسیدند. اعتمادی در چشم‌هایش بود که من را میخکوب کرد که صبر کنم به سمتم بیاید. ناگهان به عابری برخورد کرد،؛ عابر را می‎شناختم از دوستان صمیمی‌ام بود در پشت کمرش دیوی  بود که خنجر به دست داشت و در حال تیز کردنش بود. او نهیبی به کودک زد که جلوی چشمانش را نگاه کند، کودک هراسان به او خیره شده بود دهانش را باز کرد که عذر بخواهد امّا با سیلی محکمی مواجه شد. باورم نمیشد که این موجود خشن دوست من باشد. کودک از آن موجود فرار کرد و حالا من به تعقیب او افتاده بودم.

در کوچه‌های تاریک به نفس نفس افتاده بودم. دیگر خودم هم گم شده بودم. صدای گریه‌ای را شنیدم به یقین باید همان بچه می‎بود صدا را دنبال کردم و پسر را یافتم با دهانی بسته گریه می‎کرد امّا اشک‌هایش که گلبرگ‌های طلایی بودند ناله‌های شیوا سر می‌دادند. خواستم به او نزدیک شوم او را در آغوش بگیرم و موهایش را نوازش کنم تا آرام شود وقتی به او نزدیک شدم او خواست به بغلم بپرد امّا ناگهان ایستاد با وحشتی بی‌مانند به عقب حرکت کرد. من متعجب به خودم نگاه کردم درون سینه‌ام چشمان قرمز ترسناکی دیده می‌شد. کودک پا به فرار گذاشت و من دنبال اون دویدم در یک  بنبست به دیوار چسبیده بود و هراسان به من نگاه می‌کرد. دستانم را دراز کردم تا با گرمایش آرامش بگیرد به چشمانش به مهربانی نگاه کردم. او لبخندی به من زد خواست نزدیک شود امّا با ترس به چشم‌های دیو نگاه کرد و لبخندی زدم و با دستم اشاره کردم که همان‌جا به ایستد و نزدیک‎تر نشود و به ارتباط چشمانمان بسنده کنیم. هر دو خندیدم چه خنده کوتاه و دلنشینی. از درونم احساس درد کردم دیو داشت از بدنم جدا می‎شد. پسر ترسید و به دیوار چسبید دیو از تنم بیرون آمد. با اینکه چند سالی از من کوچیکتر بود بسیار تنومند بود. چاقوی تیزی به دست داشت و با خونسردی و خنده‌ی تشنه به کشتن، چاقو را به سمت گلوی پسر برد. احساس ناتوانی در بدنم بیداد می‎کرد. به زحمت ایستادم و خودم رو روی دست دیو انداختم؛ پسر فرار کرد و دیو با عصبانیت من را نقش بر زمین کرد. زانویش را روی سینه‌ام و چاقو روی  گلویم گذاشت.

بهوش آمدم و خودم رو درون قبری باز دیدم؛ وسط جنگلی با هوای گرگ و میش و درختان تنک.
 همسن و سال‌های من چه با حالت‌های عادی چه آن‌هایی که جایی از بدنشان یه دیو لونه کرده بود به من می‎خندیدند و می‌گفتن خودت خواستی که اینطور شد و من می‎گفتم همش تقصیر من نبوده و تقلاً می‎کردم از قبر بیرون بیایم ولی بدنم تکون ‎نمی‎خورد اراده‌ای رو ماهیچه‌هام نداشتم. فریاد می‎زدم امّا صدایی بیرون نمی‌آمد در عوض  قهقهه‌های دیگران را می‎شنیدم. از تقلا کردن خسته می‌شم و اشک می‌ریزم.

دوباره اون پسر معصوم رو می‌بینم که بالای قبر ایستاده، خم می‌شه و دستش رو به سمتم دراز می‌کنه تا منو از قبر بیرون بکشه.

  • Vincent Valantine

صف

۲۱
فروردين
وقتی که دلار یه دفعه شد 5 تومن مردم صف کشیدن به سمت صرافی‌ها شد 5500 باز هم صف کشیدن و فکر کنم اگه تا 10 هزار تومن هم بالا می‌رفت باز هم صف می‎کشیدند. کلاً ملت ما علاقه خیلی زیادی به صف دارند.  مثلاً کلی آدم هماهنگ می‎شند که اعتراض کنند به خودرو ایرانی بعدش یه وام درپیت می‎دند و باز ملت براش صف می‎کشند. یا حتی جدیداً مد شده که برای گوشی‌های گران قیمت هم صف می‎کشند که پزش رو بدند یا حتی مثلاً موقع رای دادن میشه بعضی از حوزه‌ها یا در بخشی از زمان‌های روز رفت و رای داد ولی کیفش به اینه که بری اون حوزه شلوغه و تو صف طولانی بایستی هرچی بیشتر وقتت تلف بشه و دردسر درست کنی بهتر.
دوران دبیرستان که بودم تلویزیون می‎دیدم و سریال مختار نشون می‎داد (با توجه به جک‌های فضای مجازی فکر کنم هنوز هم نشون میده.) توی یکی از قسمت‌ها می‎گفتند لشکر یزید با تعداد خیلی زیادی داره حمله می‎کنه کوفه و یه یارویی بود سیر (یا پیاز) یه عالمه گرفته بود و می‎گفت قحطی داره میاد. در واقع می‎دونیم که لشکری اصلاً در کار نبود ولی قحطی اومدنش واقعی بود.
در واقع حس می‎کنم که هوش هیجانی ماها کاملاً ایراد داره و روش کار نکردیم از دوران کودکی یادم میاد تا یه چیز کم می‎شد یا گرون می‎شد مردم با ترس فراوان شروع به ذخیره و انبار کردن می‎شدند. مثلاً یادم هست که یه زمان پودر رخت‎ شویی کم شده بود و ما می‎خواستیم بخریم فقط یک عدد می‌فروخت بعد مادرم اومد تعریف کرد که فلان خانواده با زمان بندی مشخص و خانومه و بچه‌هاش و شوهرش هر کدوم میومدند یکی می‎خریدن و خب احتمالاً کلی از مغازه‌های شهر رو متر کرده بودند و به اندازه مصرف 2 ماهشون پودر خریده بودند. 
در واقع فقط کافیه خبر کم شدن یه چیزی یه ذره پخش بشه خودمون خودجوش بحران می‌سازیم ازش مثلاً همین تخم‌مرغ که چند ماه پیش بلوا شده بود. مگه کالای حیاتی زندگی هست؟ خب یه مدت تقاضا براش کم می‌شد قیمتش معمول میشد.
چند روز پیش که جهش دوم دلار رو شاهد بودم و مردمی که برای نیاز روزانه‌اشون به دلار نیاز ندارند ولی صف کشیدند و عمیقاً هدفشون رو درک نمی‌کنم هم اتاقیم (که خیلی هم ازش بدم میاد) ازش پرسیدم که چرا باید الان دلار خرید (خودش دلار خریده) گفت که دلار همینطوری گرون‌تر میشه و تو کوتاه مدت سود خیلی خوبی داره.
در واقع این هم‌اتاقی من صنایع می‌خونه و کلی ادعا داره که اقتصاد حالیشه و اینا. حالا نمی‌دونم حرفش چقدر درسته ولی به عنوان ناظر تنها چیزی که دیدم این بود که مثلاً یه نفر میره تو صف می‌ایسته که 20 میلیون تومان دلار بخره بعد به دلیل بالا رفتن تقاضای کاذب دلار می‌شه 6 هزار تومان بعدش بگیم طی این معامله وقتی دلارش رو می‌فروشه 23 میلیون تومان پول داره ولی خب در قبالش ملک، کاغذ، کالاهای وارداتی از مصارف خوراکی تا ابزارآلات و وسایل الکترونیکی همه در دراز مدت جوری گرون می‌شند که قدرت خرید خودشم خیلی پایین میاد. (البته به لطف مردم غیورمون که بحران رو مدیریت میکنند در لحظه قیمت‌ها گرون میشه) اصلاً همون ملک اونقدری که بالا می‌ره این سود پوله هیچه.
 همون روز می‎خواستم گوشی بخرم و دیشبش گوشی در دیجی‌کالا 1350 بود صبح شد 1400 ظهر 1520 عصر 1550 و شب 1570؛ در واقع تمام کالاهاش دلار زنده هستن و به طبع از دیجی‌کالا بقیه سایت‌ها هم قیمت‌ها رو گرون کردند و به تورم دامن زدند. در صورتی که می‌شد مثل خیلی از سایت‌های دیگه یا مثل بازار تهران اعلام کنند فعلاً فروش نداریم تکلیف بازار مشخص بشه.
بعد جالبی اینجا بود دیجی کالا رنگ خوبه گوشی رو ناموجود کرد که یعنی مثلاً فروش رفته و کلی سیاست‌های طمع‌کارانه دیگه که بعدا در موردش صحبت می‌کنم. بجز اقلام مثل گوشی و لپ‌تاپ شیر خشک بچه و دارو هم به شدت گرون شدن و من متعجبم از این همه رفتارهای منزجر کننده.
من از این مردم می‎ترسم، واقعاً می‌ترسم؛ صبح رفتم بسکوییت بخرم مغازه دار 100 تومن گرون‌تر داد و بعد که من بازخواستش کردم گفت همه‌جا 800 می‌دن و وقتی گفتم روش 700 نوشته پاسخ داد هیج‌جاش ننوشته و وقتی نشونش دادم که روش نوشته شده گرونی رو انداخت گردن دلار. خب یکی نیست بگه دلار 2-3 روزه جهش دومش رو داشته تو این بسکوییت‌ها رو 1.5 ماه پیش خریدی چه ربطی دارند که گرون‌تر میدی. (سر 100 تومن بحث نکردم و گذاشتم که فروشنده یکی از مشتری‌های ثابتش رو از دست بده :) )
برای خرید گوشی با پشتیبان یکی از سایت‌ها صحبتم شد که چرا اینقدر گوشی رو گرون کردید گفت دلار گرون شده، در پاسخ گفتم شما که با نرخ دلار جدید گوشی رو نخریدی و در پاسخ گفت که بعد از سفارش شما می‌خوایم بریم بخریم :))
راستش خودم هم با این قضیه گرون شدن آنی یه مقدار عجولانه رفتار کردم و دیشب که قیمت دلار 6300 شده بود می‎خواستم که گوشی رو 1570 بخرم که قیمتش معادل دلار 5 تومن هست ولی خب دیجی کالا همون لحظه که خواستم بخرم ناموجودش کرد.
دیشب که دیدم خودم با این همه مشکلتا اینطور دارم حرص یه گوشی کذایی رو می‌خورم دیگه بیخیالش شدم تلگرامم رو نیمه فعال کردم و با خودم قرار گذاشتم به درسم بپردازم تا اوضاع آروم بشه.
امروز ظهر که گفتن دلار داره ارزون بشه دیجی‌کالا گوشیش رو به رنگ خوب که قبلاً ناموجود کرده بود رو موجود کرد و 50 تومن هم ارزون‌تر از دیروز می‌داد (همچنان 170 گرون‌تر از قیمت واقعیش)
دیگه هیچ وقت از دیجی‌کالا خرید نخواهم کرد.

  • Vincent Valantine

موسیقی نوشت 8

۱۸
فروردين
و زمانی که نفس در ترافیک ماشین‎های اندوه بند می‌آید و زمانی که اشک‎ها می‎خواهند از کاسه صبر چشم لبریز شوند ولی می‎ترسند که نامحرم تن عریانشون رو ببینه و زمانی که فکر می‎کردی تا شب راه درازیه ولی خورشید گرفتگی رخ می‎ده و زمانی که پرهای همای سعادتت را بریده‌اند و هنگامی که می‎خواهی همه‌ی این‌ها یک خواب باشد و مهربان دستی بیدارد کند و تو آن کودک ده ساله باشی که می‌خواند: خوشحال و شاد خندانم قدر این دنیا رو می‌دانم ... همچون دیگر خیال‌بافی‌های کودکانه فکر کنی که تا بزرگ شدن راه خیلی زیادی باقی مانده است.
به این آهنگ‌ها گوش می‎دهم.
امیدوارم که این عزیزترین‌هایم دستی را به گرمی بفشارند و یا گیسوانی را به محبت شانه کنند.
  • Vincent Valantine

عید دل

۰۶
فروردين

نمیدونم بعد از کلی زمان دوباره نوشتن چه مزه‌ای داره. شاید مزه سالاد ماکارونی مادرم رو بده؛ خب خیلی وقته نخوردم :D


شاید هم طعم صحبت با خدا رو بده.

دیدی که وقتی با یکی از دوستای صمیمیت همه چی رو ساده می‎گیری. دیر جوابش می‎دی و کمتر اهمیت می‌دی یه دفعه می‌بینی چقدر ازت دور شده؟ یه جورایی این حس امنیت که اون برات میمونه، همه چی رو خراب می‎کنه. چقدر زود افرادی که دوستمون دارند رو از دست می‎دیم.

آدم‌های خاکستری هستیم هیچ وقت ادعا نداشتیم که خوبیم و شاید همین باعث شده که راحت‎تر بپذیریم که کارهای اشتباه رو انجام بدیم. از بس سیاهی زیاد شده انتظار داشتیم ما رو با بدیایی که شاید خیلی به چشم نیاد دوست داشته باشند.

می‎گفتم که تو مونس من در زمان وحشتم و انیس قلبم هستی ولی آداب مهمان‌نوازی رو به جا نیاوردم بسنده کردم به عید دیدنی سالانه شب قدر. دیگه بزرگ شدم انتظار عیدی هم ندارم، می‎گم الان من باید خودم بتونم با مهارت‌هام آرزوهامو بسازم در واقع باید بزرگتر هم بشم و بپذیرم که حتی وقتی تنگنا بودی و بعد از مدت‌ها ازش چیزی خواستی ممکنه قبول نکنه و چقدر تلخه این لحظه‌ها دیگه حتّی بعدش اگه عیدی غیرمنتظره هم بهت بده خوشحالت نمی‎کنه. یه جورایی دیگه از یادت نمیره. اون می‎خواد که این دنیا رو پایان ندونی ولی دلت اجازه نمی‎ده و می‎گه که تحمل این دنیا با این زشتیش همینطور سخته حداقل اونایی که دوستشون دارم رو پیشم نگه‌دار. ولی خب گاهی این درس خشک‎تر از ریاضی میشه. دل آدم قبول نمی‎کنه که صبر کنه برای اون دنیا بنظرش خیلی زمان دوری میاد حالا هرچقدر هم زمان زودتر می‌گذره بیشتر وحشت می‎کنه که وقت این دنیاش داره تمام میشه و کاری نکرده. دلش می‎خواد اینجا مثل ستاره‌ها بدرخشه حالا نه لزوماً پرنور و طولانی مدت ولی بدرخشه؛ البته هر درخشیدنی هم سوختنی لازم داره :))

خب فکر کنم وقت خونه تکونی دل رسیده باشه.

  • Vincent Valantine

دوست داشتم از زن بنویسم خصوصاً از آن‌هایی که آموخته‌اند هر نوع کفش که بپوشند نابرابری‌های این زمین از بین نمی‎رود. امّا کلمات یاریم نمیکردند قهر کرده بودند دلم هم همراهی نمی‎کرد گلی که غمگین باشه گلبرگ‌هاشو جمع می‎کنه و شکوفه نمی‌زنه.

یک بار دیگه سعی کردم بنویسم؛ قلم به کاغذ بکشم تا طرحی از زن نه لزوماً اونطوری که برام جذاب هستند بلکه با کلیتی که در توانم هست بکشم. نمی‎‌دونم چقدر درسته که پر و بال یه نوشته زخمی رو بست و سعی کرد کمکش کنه پرواز کند؛ شاید سرنوشتش این باشه که توی خونه‌ی سکوت دل جا خوش کند امّا یک بار دیگه سعی می‎کنم به پروازش در بیارم شاید به دل دیگران بنشیند.

سال‌های خیلی دور زمانی که زندایی هنوز بچه‌دار نشده بود، مادرم برایش کادو میخرید که روز زن، ما به زن‌دایی هدیه بدهیم؛ دلش نگیره که فرزند‌هایش مسیر رسیدن به این دنیای فانی را گم کرده‌اند مادر است دیگر چشم به راه می‎نشیند تا فرزندش سالم برسد. در آن زمان فکر میکردم که روز مادر هست کمی که بزرگتر شدم یاد گرفتم که زن بودن در مادر بودن خلاصه نمی‌شه. امّا طول کشید که یاد بگیرم زن بودن نقشی نیست که برای توصیفش نیاز به نسبت فامیلی باشد. مادر بودن همسر بودن و در کل پناه دل کسی بودن با تمام سختیها و زیبایی‎هاش همه‌ی زن نیست. به من آموزش نداده‎اند درست بشناسمشان ولی می‎دانم که این موجودات بی‎شاخ و دم با تمام تفاوت‌هایشان  برابر با من نه برای من هستند. با تمام آرزوهای ریز و درشتی که گاه به زیبایی آرزوی سرزمین آب‎نبات چوبی کودکی لطیف و گاه به سان دریانوردی که می‎خواهد فرمانروای دریا بشود جسور. نمی‎دانم چطور همزمان اینقدر جسور و لطیف می‎شوند شاید جادوی سرّی در کار باشد که از زنی به دختری آموزش داده می‎شود، اگر جادوگری ایشان را باور ندارید هشدار می‎دهم که یاغی‎ترین قلب‌ها با جادوی چشمشان رام می‎شوند. گاهی حس می‎کنم که این موجودات از فضای دیگری آمده‌اند و به همین خاطر است که به هر زبانی سخن بگویند قوائد گفتار زنانه‌شان یکسان است و عجیب که برای مردان غیرقابل تشخیص مثلاً وقتی من ظهر روز زن با مادرم تماس گرفتم که روز رو بهش تبریک بگم در پاسخ سلام من اولین چیزی که گفت: سلام ساعت خواب!!! منظورش این بود الان وقته تبریک گفتنه؟ من از صبح منتظر تماست بودم چرا زودتر زنگ نزدی؟ یا وقتی که دختری می‎پرسه بنظرت اون دختره خوشگله؟ منظورش اینه که اون دختره از من خوشگل‎تره؟ یا وقتی می‎گن هرجور راحتی یعنی داری تصمیم اشتباهی می‌گیری که من رو به شدت عصبانی می‎کنه!

فکر کنم که وقتش رسیده‌ است که نه جادوگر بخوانمشان، نه دریانورد و نه موجود فضایی بلکه او را با تمام ویژگی‌های منحصر به فردش زن بنامم. 

  • Vincent Valantine

دیشب دوباره بخش اول کتاب (تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار) رو خوندم با اینکه تکراری بود ولی چنان غرق در کتاب شده بودم که متوجه نشدم کی زمان گذشت. یه دفعه دیدم ساعت 2 شب شده. کتاب رو با کلنجار زیاد بستم و ادامه‌اش رو برای زمان دیگه گذاشتم. راستش با شخصیت‌های کتاب‌هایش نه تمام و کمال ولی با هر کدوم در شرایط خاصی از زندگی همزاد پنداری دارم. گاهی وقت‌ها من هم دلم یک بنگ و تمام می‎خواهد. خیلی دوست ندارم از سلینجر یا دیگر هنرمندانی که دوستشان دارم بنویسم. تا حالا فقط در مورد ludovico نوشتم. کسی که آهنگ‌هاش چندین ساله آرمش بخش من هست و هیچ وقت تکراری نمی‎شوند. یادم میاد جشن فارغ التحصیلی بود. مسئول کلیپ‌ها و یکی از اداره کننده‌های جشن بودم اونقدر اون روزها کار رو سرمون ریخته بود که یادم رفته بود زمینه صفحه لپ‌تاپ رو عوض کنم و عکس ludovico  با اون حالت احساسیش که بنظرم داره اون موسیقی بهشتیش رو می‎نوازه بود. بچه‌ها که اون رو نمی‎شناختند همه براشون سوال شده بود آخه این چه عکسیه؟ این کیه؟ بگذریم اصلاً قصدم دوباره نوشتن از ludovico نبود ولی خب دست خودم نبود وقتی که یکی توی قلبت جا خوش می‎کنه هر چند وقت یک بار برای گردش تفریحی به مغز آدم سر می‎زنه کار هم نداره که آدم سر نماز باشه یا وسط امتحان باشه، موقع خواب باشه یا حتی موقع وبلاگ نویسی در مورد موضوع دیگر.

یکی از قسمت‌های کتاب رو که دوست دارم اونجاشه که می‎دونیم سیمور به شارلوت سنگ میزنه؛ قابل درک هست. در واقع سیمور خیلی وقت‌ها کارهایی رو انجام می‎ده که آدم توی خیالشون انجام میده ولی عملیش نمی‎کنه.

اونجا که بادی  یه دفعه حس کرد باید او و عموی مادر موریل دست هم را بگیرند خنده‌ام گرفت.

نمیدونم چرا وقی کتاب‎هاش رو می‎خونم بیشتر توی تنهایی خودم فرو می‎رم دلم می‎خواد کمتر حرف بزنم و کلاً دلم میخواد پاشم برم در دور دست‎ها.

  • Vincent Valantine

چند وقتی هست که آروم آروم دارم به فلسفه روی خوش نشون می‎دم :))

تصمیم دارم که کلاس‌های هاروارد micheal sandel رو تماشا کنم. تقریباً هر 10 روز یکی حالا شاید بعداً سرعت دادم.

خوشحال می‎شم هرکسی که مایل بود تماشا کنه و نظرش رو اینجا بیان کنه.

قسمت اولش رو که دیدم یه سری موقعیت‌ها رو بیان می‌کرد و نظر می‎خواست. من که بعداً نظرهامو می‎نویسم از خوندن نظرهای بقیه هم خوشحال می‎شم.

قسمت اوّل

سایت این کورس


  • Vincent Valantine
هیچ وقت خودتون رو از جایزه محروم نکنید!
آدم وقتی که یه مسیر طولانی مدت برای رسیدن به هدفش در پیش داره احتمالاً بین راه خسته می‎شه، حس درجا زدن رو داره و و شوق و شعفش برای ادامه دادن رو به زوال می‎‎ره. خودخوری‌ها شروع می‎شه و فکر می‎کنه توانایی کافی رو نداره. با این افکار جاده رو شبیه مرداب می‎کنه که هرچی ادامه حس فرو رفتگی بیشتری داره.
تجربه‌ام نشون داده که باید این سراشیبی انگیزه  رو به جایزه دادن یه سرسره بازی تبدیل کرد.  در واقع خیلی وقت‌ها می‎شه که آدم جایزه‌هاش رو از غیرمنتظره دریافت می‎کنه مثل یه موفقیت در بخش کوچکی از مسیر. (مثل کنکوری که در یکی از آزمون‌های آزمایشی پیشرفت قابل توجهی رو مشاهده می‎کنه)
امّا شرایط پیرامون آدم‌ها همیشه اینطور نیست که در زمان که به جایزه نیاز داره اون رو بهش هدیه کنه. پس پیشنهاد می‎شه آدم خودش این سراشیبی انگیزه رو به سرسره‌بازی‌ تبدیل کنه و شاد باشه. 
در قبال هدف‌های کوتاه مدت هرچند هفته می‎شه برای خود جایزه‌ای تعریف کرد. جایزه غیر منتظره هم سرجای خودش  پیش میاد انشاء الله ^__^
باور به خود، موفقیت قابل دسترس، مثل لباسی‌ می‎مونه که هرچند وقت یک‌بار باید از انرژی‌های منفی محیط پیرامون شسته بشه. 
با فکر سالم و انرژی مثبت آدم بازده خودش و احتمال رسیدن به هدفش را می‎تواند افزایش دهد. 
هدف از جایزه دادن افزایش بازده خود است نه فتح قله‌های خیال که به هدف رسیده‌ایم پس تعداد جایزه‌ها رو خیلی نباید زیاد کرد که جذابیتشون کاهش پیدا کنه یا اثر عکس روی تلاش آدم بذاره.

  • Vincent Valantine
روی سنگ‌فرش‌های مربعی پیاده‌رو L مانند حرکت می‎کردم که صدای 2 دختر بزرگ رو شنیدم که میگفتن این پسره چرا اینطوری راه میره؟ فلجه؟
برای یه  پسر 5-6 ساله اونم به جثه ریز میزه من سخت بود که توی هر قدمش پاشو رو بذاره رو مربع 2تا جلویی، در واقع پاهام رو خیلی کش می‌آوردم و کاملاً غیرعادی می‎شد.
موزائیک‌های درمانگاه رو بیشتر دوست داشتم چون سیاه سفید بودند؛ یه موزاییک رو که فاصله خوبی داشت انتخاب می‎کردم و با حرکت‌های L مانند به سمتش حرکت می‌کردم. فکر کنم توی درمانگاه افراد خیلی بیشتری مظنون می‎شدند که من مشکل ذهنی یا جسمی دارم :دی به هر حال من بدون توجه به دیگران سوار بر اسب رویاهام روی زمین واقعی بودم.
از شطرنجی که از 3-4 سالگی مهره‌هاش رو دست می‎گرفتم و خیلی وقت‌ها بدون صفحه شطرنج با مهره‌ها داستان سرایی می‌کردم و روی مبل‌های خونه می‎چیدمشون و از جنگ تن به تن تا استراتژی‌های جنگی رو بازی می‌کردم الان بازی‌های هر چند ماه یک بار باقی مونده و قدم‌های L مانند که گاهاً با موسیقی همراه می‌شه حالا چه روی پشت‌بوم ساختمون دانشکده دانشگاه کارشناسی باشه چه موزاییک‌های خوابگاه (خصوصاً شب امتحان) و چه سنگ‌ فرش‌های پیاده‌رو تهران وقتی که یه روز خوب رو سپری کرده باشم و در حال برگشت به خوابگاه باشم.
اینقدر در افکارم غرق می‎شم که متوجع نیستم که چقدر غیر عادی دارم تلاش می‎کنم که به مربعی که از قبل نشون شده برسم. اینقدر غیرعادی هستم که سگ کنار کیوسک به من مشکوک شود و بلند پارس کند. :دی
توضیح: در شطرنج اسب به صورت L مانند حرکت می‌کند.
فکر کنم هنوزم نهال باشم :))



  • Vincent Valantine