خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

معمولاً موقع کتاب‌خوندن آهنگ گوش نمی‌دم ولی خب گاهی میشه تو مترو که دارم با گوشی کتاب می‌خونم عموماً آهنگ بیکلام همزمان گوش می‌دم. 
به هر حال 1.5 ماه پیش که داشتم تو مترو کتاب می‌خوندم اوّلای کتاب ملت عشق بود که نویسنده داشت مثال‌های غر منتظره می‌زد که حالا اسمش رو می‌تونیم تقدیر، شانس، اتفاق یا هر چیزی که دوست داریم بذاریم. 
وقتی که رسیده بود به جایی که در مورد شمس و مولانا صحبت می‌کرد باز هم از این مثال‌ها زد؛ منم گفتم نویسنده گرامی بس کن عشق اینطورها هم تصادفی و بیخبر نمیاد در خونه آدم رو بزنه، آدم رو به زنجیر بکشه جوری که حدسشم نمی‌زنه و خب همون موقع جوابم رو گرفتم:
چند ثانیه بعد وقتی مطلب مولانا و شمس رو ادامه می‌دادم موسیقی بالا روم بالا روم شهرام و حافظ ناظری توی گوشم پخش شد. مثل این بود که تیکه بهم انداخته باشند و من خندم گرفت. (این موسیقی از شعرهای مولانا هست. این کتاب رو بر حسب اتفاق چند مرتبه تا حالا نسخه چاپیش رو تهیه نکردم.)
و خب حساب ملت عشق از دیگر ملت‌ها جداست باید به دیده دل بنگری. 
فکر کنم خالی از لطف نباشه یه خاطره هم از فیلم‌بردار فیلم محمّد رسول الله ذکر کنم.

. Storaro earned another dozen credits during the first decade of the 21st century. He collaborated with director Rachid Benhadj on the production of Parfum d’Alger in Algeria in 2010. That project inspired him to read a book about the life of Mohammad in order to better understand the Islam religion. Maybe it was destiny calling.

“As soon as I finished reading the book, like a magic dream, I received an e-mail from Iran asking if I was interested in filming the first part of a trilogy about the life of Mohammad,” Storaro said.

آخرین پست مشترک با وبلاگم.


  • Vincent Valantine
خب فکر کنم وقتشه یکم با خودم رو راست باشم.
توی این نوشته آقای حاتمی‌کیا رو مورد خطاب قرار دادم و بدون اینکه دلیل واقعیش مشخص بشه نوشته خیلی تندی از آب در اومد که هرچند قصدم بیشتر نقدم نحوه تبلیغ و رفتار اوج بود که پس از کلی انتقادی که بهش شد چرا اینطور تبلیغ کردید. از خودش دفاع کرد که مردم نترسیدند همه شاد بودند و همه چیز عالی بود.
در واقع آقای حاتمی‌کیا توی اون ماجرا از جانب خودش عذرخواهی کرده بود و فکر کنم نباید اینقدر تند خطابش می‌کردم.
به هر حال باید جرئت این رو می‌داشتم که مستقیم بیان می‌کردم همه چیز رو.
ببینید حدود 2 سال پیش بود که خبر سرطان‌ امید کوکبی در حالی که تو زندان بود. به گوش من رسید و اون موقع‌ها که بود فیلم بادیگارد داشت اکران می‌شد.
موضوع فیلم که برمی‌گرده به یه دانشمند فیزیک هسته‌ای که هم سن و سال‌های امید کوکبی بود. :)
می‌دونی مثل پتکی بود که مداوم به سرم زده می‌شد و مغزم رو متلاشی می‌کرد. یکی از بخش‌های ناراحت کننده زندگیم همون بخشی بود که می‌دیدم یه نفر که تونسته بود جاده آرزوهای من رو طی کنه تو این کشور به چه حالی افتاده.
بعد از اون هم دیگه دیدم نمی‌تونم فیلم‌های وابسته رو تحمل کنم نه اینکه دروغ باشند ولی فقط یه سری چیزها نشون داده می‌شه که می‌خوان نشون داده بشه.
همچنان هم سکانس تونل فیلم بادیگارد و هنر آقای حاتمی‌کیا توی ذهنمه ولی خب قوت ساختار فنی یک فیلم برای من کافی نیست.
می‌دونی از وقتی که نامه امید به دوستش تو خارج که انگلیسی نوشته شده بود رو خوندم دیگه هیچ‌چیز مثل قبلش نشد.
  • Vincent Valantine

مشدی امیر

۱۷
خرداد

فکر کنم سال دوم دبیرستان بود. (مطمئن نیستم.) یکی از  بچه‌ها از دبیر ادبیات پرسید:
چطور می‌شه یکی گاوش رو از دست بده اینطور دیوانه بشه؟
دبیر ادبیات هم ارجاع داد به خاطره‌ای از کودکیش که وقتی بر اثر یه باد یک نخل سقوط کرده پدرش اشکش در اومده و هضمش برای پدرش سخت بوده.
در واقع حکایت زندگی فقیرانه‌ای بود که وقتی یه حادثه یا بدشانسی موجب از دست دادن سرمایه‌اش یا دلخوشی می‌شه باعث ناراحتی شدید می‌شه (پدر معلم ادبیات) و در حالت شدیدتری انگار طرف زندگیش و خودش رو باخته. (مشدی حسن) 
بیشتر بحث امید به زندگی و منفعل نبودن هست. منفعل بودنی که آدم رو سوق می‌ده به سمت انتظار نشستن به شانسی که مشکل رو حل کنه.
فکر کنم در این تنگناها عزت نفس خود‌ش رو نشون می‌ده و کمک می‌کنه درجا نزنی.
برای یک بَیَلی عاقبت خوبی نوشته نشده پس بهتره که پند بگیرم. اجازه بدم دور گردون بچرخه.

  • Vincent Valantine

درخت

۰۷
خرداد
امروز صبح که به سمت دانشگاه می‌رفتم درختی که بخشی از بدنش به صورت عمودی بریده شده بود توجه‌ام را جلب کرد معمولاً دیده بودم که به صورت افقی بخشی از بدن یک درخت را جدا کنند ولی به صورت عمودی آن‌ هم در حومه یک پارک برایم توجیه خاصی نداشت. با این حال مشخص بود که از این بریدگی زمان گذشته و فقط به صورت یک زخم کهنه روی بدنش باقی مونده.

در راه دیدگانم رو بیشتر به درختان مسیر معطوف کردم درختان زیادی بودن که هر کدام قسمتی از آن‌ها جدا شده بود ولی همچنان استوار بودند و همچنین درختانی که با سر سختی تمام به صورت کج و کوله رشد کرده بودند تا قامت بالا ببرند؛ در بعضی از آن‌ها کج و کوله بودن به حدی بود که باورش سخت بود چگونه می‌تواند در میانه راه کمرش به اندازه‌ی 2 متر به حالت شبه افقی (تقریباً زاویه 15 درجه) خم شده باشد و بعد از آن دوباره به سمت بالا رشد کند.

هر کدام با شرایط خاص زندگی متولد شده و سختی‌های منحصر به فرد خود را پشت سر می‌گذاریم زخم‌های عمیق و سطحی برمی‌داریم امّا رشد می‌کنیم. بعضی‌ میوه مهربانی برای دیگر موجودات و بعضی شانه‌ای برای بالا رفتن و افق دید بهتر هدیه می‌دهیم. گاهی زمستان زندگی برگ‌هایمان را می‌خشکاند و گاهی در بهارش شکوفه می‌زنیم. دور گردون می‌چرخد و پس از سختی‌ها آسانی می‌آید. گاهی برف غم بر پیکره وجود سنگینی می‌کند و اگر دل تکانده نشود بخشی از وجود ما سقوط می‌کند شاید آن درختی که صبح مشاهده کرده‌ام بریده نشده باشد تیکه‌ای از وجودش بر اثر برف زمستانی جدا شده باشد.

همه ما نیازمند آنیم که برف‌هایمان را بتکانند چه عابری غریبه باشد، چه نیروی معنوی و یا حتی دوستی که از کودکی با ما بزرگ شده با ما تاب‌بازی کرده یا در سایه دوستی استراحت و تجدید قوا کرده باشد.

امّا فراتر از تکاندن برف که در نظر بگیریم ما همیشه محافظ نامرئی به نام خانواده داشتیم که با وجود دیدنش اهمیتش را گاهاً فراموش می‌کنیم. خانواده‌ای که در کودکی تکیه‌گاهی محکم کنار نهال وجودمان بوده تا رشد کنیم و وارد اجتماع شویم و جنگل‌بان دلسوز دوران بزرگ‌سالی؛ مراقبی که اخلاق‌ها یا عادت‌های بدمان را هرس کند. با این حال می‌شود که ناخواسته شاخه‌هایمان دست‌هایشان را زخم می‌کند یا به اشتباه بخشی که نباید را هرس می‌کنند. برای بهتر رشد کردن خاکمان را تغییر می‌دهند ولی آن خاک با وجودمان سازگار نیست و یا از ترس آنکه ریشه‌ تنومندنی در خاک ندوانیده باشیم فرصت بی‌پروایی را دریغ می‌کنند تا زمان بگذرد و تجربه‌های تنه‌ بیشتر شده و درشتی قطر آن حاکی از ریشه محکم شود. هرچه باشد او ریشه را نمی‌بیند و بر اساس تجربه خود تصمیم می‌گیرد، نگران است. بنظرم که گاهی باید به نهال ماجراجو فرصت داد که ثابت کند می‌تواند برفراز آسمان‌ها بالا رود بالا رود.

خانواده آن مرتبه والای از دوست داشتن است که با وجود دانستن عیب‌هایت همچنان دوستت دارند وعشق می‌ورزند. حدود یک سال و نیم پیش کلیپی از TED توسط مهسا به من معرفی شد که نتایج یک تحقیقاتی 75 ساله را ارائه می‌داد. پیشنهاد می‌کنم این کلیپ را به همراه خانواده‌ امروز ببینید و به تلاش و حاصل تحقیقاتشان احترام بگذاریم. تا بهانه‌ای باشد برای یادآوری اهمیت کنار هم بودن و از بین بردن کدورت‌ها سوء تفاهم‌ها و ناراحتی‌هایی که بهتر است به فراموشی سپرده شود.

باشد که کانون خانواده‌تان گرم باشد و اگر خداناکرده عزیزی در کنارتان نیست یادش را گرامی و با محبت به یکدیگر روحش را شاد کنید.
  • Vincent Valantine

موسیقی نوشت 10

۰۵
خرداد
دسته‌ای از موسیقی‌هایم لالایی‌هایی به زبان‌های متفاوت و یا حتی بیکلام هستند. ولی همشون از دل نوای آرامش سر می‌دهند. شب‌هایی که از دلگیری خوابم نمی‌بره گوش می‌دم سبک بشم.
می‌گذره و نباید بیش از حد ناراحت بود.
یکیشون که لالایی کوردی هست اشتراک می‌ذارم. ترجمش کامل نیست اگه کسی بلد بود ممنون میشم بهم اطلاع بده.
 لالایی لالایی آرامش وجودم
لالایی بچه ی شیرینم لالایی
ای بچه ی کوچولوی شیرینم
لالایی بچه ی خیلی قشنگم
من مثل باغبانم
صد بار آرزو میکنم مامان تو بودم
  • Vincent Valantine
وقت‌هایی پیش میاد با اینکه در محفل دوستانی باز هم احساس دلتنگی می‌کنی بغض‌ها رو می‌خوری و حتی بی‌اختیار دوست داری که جمع رو ترک کنی حتی اگه روز تولدت باشه. انگار ناراحتی‌های دل به صلحه ارحام بپردازند و نیمه شب در کنجی شب‌نشینی برپا کرده باشند تا سخت بنوشند و به خاک مغز بریزند تا از چشم خارج شود.

صحبت‌هایی که نمیشه به زبون عادی بیانش کرد تنهایی که با فرکانس‌های خیلی بالاتر فریاد می‌زنی و کسی نمی‌شنوه؛ فقط تُن صدا به مرور غمگین‌تر می‌شود. چه انتظار بی‌جایی که صدایمان را بشنوند حتی در صحبت عادی هم به جای کلام به تماشای صاحب کلام می‌نشینند. دسته بندی می‌کنند در کدام قشر قرار داریم و نسخه‌ای پیچیده و تحویلمان می‌دهند.

((او هم در شب‌ها و غروب‌هایی که برایش جانکاه بودند نه تنها فریاد درد و غم، که فریاد کمک سر می‌داد، و وقتی کمک ظاهری سر می‌رسید، ازش برنمی‌آمد به زبان ساده و روشن بگوید کجایش درد می‌کند.)) (تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار)

هرچه قدر دنیای تنهایی بزرگتر می‌شود از وسعت دنیای اطراف کاسته می‌شود تا آنجا که فقط جسمت می‌تواند در دنیای اطراف حضور داشته باشد. در این زمان است که دنیای اطراف جهش می‌کند بخشی جدید از خود بوجود می‌آورد که ساختارهای قدیمی نظیر فاصله حقیقی بین افراد را می‌شکند. واژه‌ها رگ‌های نامرئی بین قلب‌ها می‌شوند که عاطفه‌ها درآن‌ها جریان دارد؛ رودخانه‌های خشکیده‌اش رو پر می‌کنند تا زنده بماند.

زنده که باشد امید می‌تابد و در کنار رودهایش ارزش‌های انسانی می‌رویند. ریشه در جان می‌زنند و استوار می‌شوند و میوه‌ در دنیای اطراف می‌دهند. آن زمان است که خنده‌ای از ته دل یک هم نوع به وجدت می‌آورد تصویرش در کوه‌های مغز حکاکی شده. آن موقع است که انتظار آن می‌کشی که با نگاهی به دریای عشق زمینی متصل شوی که همه فریادهای تنهاییت را با چشم ببیند و از وسعت تنهایی بکاهد. تمامی این‌ها کمک می‌کند که در هرچه بنگری زیبایی ببینی عشق و خدا را ببینی وبا یادی تنهاییت از بین برود.

«أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ»


سپاسگزارم از تمام دوستانی که با همه اختلاف سلیقه و اختلاف نظرها به من لطف داشتند و با تبریک‌های تولدشون از تنهاییم بسیار کاهش دادند.

صمیمانه از همه متشکرم.

طی این سال‌ها از همه سعی کردم یاد بگیرم و امیدوارم همچنان بتونم.

فرصت مغتنم بدونم که عذر بخوام از هر صحبت نابه‌جایی که زدم یا اشتباهاتی که در کلام تندم داشتم و من رو تحمل کردید و به سوء تفاهم‌ها دامن نزدید.

آهنگ پیوست شده شامل صدای یک وال هست که فرکانس صداش خیلی بیشتر از هم نوع‌هاش هست و باعث شده که تنها بمونه به وال 52 هرتز بیش از دیگر اسامی معروف هست و این موسیقی علاوه بر استفاده از صدای وال از داستان زندگی این وال هم الهام گرفته.
  • Vincent Valantine

-1 روز بود که تو فکرش بودم با توجه به اینکه هفته آینده ماه رمضانه برم خون اهدا کنم یا نه (می‌ترسیدم ضعیف بشم و بدنم برای روزه نکشه)
امروز صبح توی خواب و بیداری یه پیامک اومد که اهدا کننده گرامی عزیزانی به گروه خونی شما نیاز دارند لطفا در اصرع وقت به مکز اهدای خون مراجعه نمایید.
خب من شب رفتم و از مسئولی که معاینه می‌کرد پرسیدم این پیامک که دادید یعنی واقعی نیاز دارید؟
گفتش که همیشه خون کم هست و هرچند وقت یه بار هم فراخوان می‌دیم.
گاهی کمک‌ کردن، محبت کردن آنچنان زحمت یا هزینه بالای نیاز نداره کافیه که بخواید دست یاری به کسی برسونید یا دلی رو شاد کنید.
اینکه توی پایتخت بگن همیشه خون کم داریم شاید معنیش این باشه تو شهرهای کوچیکتر که جمعیت کمتره خون نیاز بیشتری باشه.
به هر حال می‌دونم آقایون راحت‌تر از خانوما امکان اهدا خون دارند. پس فرصت کمک کردن رو از خودتون نگیرید. همین فردا پاشید برید مرکز انتقال خون و اگه بار اولتون باشه یه نمونه خیلی کم ازتون می‌گیرند و یک ماه دیگه باید برید خون اهدا کنید.      

  • Vincent Valantine
جشنواره فجر که برگزار شده بود دوستانم تمجید زیادی از به وقت شام داشتند و این تمجید حتی بعد از اکران عمومی هم ادامه داشت و من رو ترغیب به رفتن می‌کردند. می‌دونستم با توجه به تمجید دوستان اهل سینما احتمالا این فیلم از لحاظ فنی کیفیت بالایی داشته باشه ولی برای من از داستان و کیفیت ساخت یا بازیگران یک فیلم، فکر سازنده فیلم مهمه برای همین بود که به هیچ وجهه حاضر نشدم که به تماشای این فیلم بنشینم همونطور که فیلم نوح آرونوفسکی رو ندیدم چون می‌دونستم هدفش از ساختن این فیلم چیه.
آقای حاتمی‌کیا شما خیلی پیشتر از به وقت شام تمام شدید.
تا قبل از این فکر می‌کردم می‌دونم که چی تو مغز شما می‌گذره ولی می‌بینم که اشتباه کردم.
الان می‌بینم که در راه گسترش افکارتون حتی جان مردم کشور هم اهمیتی نداره. چه اشکال داره که بچّه‌ای از ترس خودشو خیس کنه یا دختری از هوش بره؟ مهم اینه که مردم بدونند داعش ترسناکه و ترسش از قلبمون نره. مهم اینه که فیلم شما فروشی در خور داشته باشه. اصلاً اگه زنی حامله از ترس بچّه‌اش فوت می‌کرد چی؟ لابد اونم مهم نیست بالاخره هر روز ممکنه داعش تو کشور حضور داشته باشه و کلی آدم کشته بشند.
شما همین رو می‌خواهید دیگه؟ می‌خواهید که تیغ شمشیر داعش بالای سرمون احساس کنیم و از چیزی شکایت نکنیم؟
در روزهایی که دلار بی‌مهابا یکه‌تازی می‌کنه و کلی نگرانی از آینده وجود داره، از مردم حق انتخاب پیام‌رسانشون گرفته می‌شه شما می‌خواهید که حق دیدن فیلم دلخواه هم از ما بگیرید؟ حالا که فیلم شما به مقدار دلخواهتون فروش نکرده باید سینما رو به آشوب بکشید؟ باز خوبه که یه سری طرفدار پر و پا قرص دارید که یه مقدار فروش به فیلم‌هاتون بدند وگرنه شهر رو به آشوب می‌کشید و همانند چند ماه پیش فریادها سر می‌دادید.
می‌دونید دوست داشتن شاید با فریب بدست بیاد ولی با زور هیچ‌وقت بدست نمیاد. 
و هنوز بخشی از مردم هستند که تلاش می‌کنند که یه خبر رو فقط از طریق یه خبرگزاری دنبال نکنند حالا هرچقدر سعی بشه که خبرگزاری‌ها محدود بشه.
حالا آقای حاتمی‌کیا در پاسخ اعتراضات مردم می‌گوید که اطلاعی از این نمایش نداشته و عذرخواهی می‌کنه ولی موسسه اوج کلیپ می‌‌سازه که همه مردم خوشحال و خندانند ویکتوری نشان می‌دهند و سلفی می‌گیرند؛ باشد نشان ندهند مردم معترض یا بچه گریان رو ولی کلیپ‌های پخش شده توسط مردم رنگ حنای شما را برده است.
به نقل از دوست دوستم که دیشب اونجا حضور داشته چند آمبولانس اونجا حضور پیدا کرده بود.
یکی از عوامل این داستان مسخره در پاسخ به اعتراض شهروندان گفت: که هر روز ممکنه توی ایران هم این اتفاق بی‌افته!!! من نمی‌دونم منظورت از امکان چیه الان اتفاق افتاده دیگه تعارف نکن اگه فکر می‌کنی کم‌گذاشتی شمشیر بکش بزن چند نفر هم بکش.
برخی از جوانان این کشور با این تفکر جنگیدند که ترس داعش به دل کودکان نیاید. شما از آن‌ها فیلم ساختید و سپس هدفشان را نابود کردید.
شرم بر شما باد.
وای بر افرادی که با وجود این اتفاق باز به تماشای این فیلم به سینما بروند.
  • Vincent Valantine

وقتی می‌خواستم که 10 تا از اتفاق‌های خوب سال 96 رو بنویسم به سختی می‌تونستم لیست رو پر کنم یا حتی برای سال 95؛ درواقع اصلاً متوجه نشدم که چطوری این سال‌ها گذشتن با اینکه حافظه بدی ندارم ولی تمایز این 2 سال برایم سخته و حس این رو دارم که به حالت وحشیانه‌‌ای بخشی از جوانی‌ام به تاراج رفته.
خوب می‌دونم که طی این 2 سال موقعیت‌های زیادی رو از دست دادم، موقعیت‌هایی که فکرش رو نمی‌کردم حتی شانس رخ دادنشون وجود داشته باشه؛ در واقع این خودم بودم که با رخ دادن یه سری مشکلات چراغ نشاط رو از زندگیم خاموش کردم و روزنه‌های شانس رو با ناامیدی بستم خودم رو توی تاریک‌خونه‌ای محبوس کردم و فقط نفس می‌کشیدم.
وقتی آدم تو همچین بحران‌هایی قرار می‌گیره نیاز به زمان داره که اجزای متلاشی شده درونش رو تعمیر کنه که بتونه قالب جسمش رو از نو سرپا کنه، هرکس بنا به شرایط و سختی خودش نیاز به یه مقدار زمان داره برای من از وقتی تصمیم گرفتم اوضاع رو درست کنم حدود یک سال طول کشید و قبلش حدود 2سال که زندگی رو برای خودم سخت کرده بودم. نه اینکه طی این مدت اتفاق خوب رخ نداده یاشه یا من فقط در پیشرفت خودم درجا زده باشم. چیزهای خوب رخ می‌داد که مقطعی حال آدم رو خوب می‌کرد امّا گاهی زخم‌ها زود سر باز می‌کنند و از درونتون شروع به فریاد زدن می‌کنند جوری که نمی‌تونید انکارشون کنید.
تو دانشگاه همکلاسی 45 ساله‌ای داشتم که 20 سال از عمرش به همین منوال گذشته بود که احساسش از اون استفاده می‌کرد خونه‌نشین شده بود و برنامه مشخصی برای زندگیش نداشت تا اینکه فهمیده بود وضعیت رو باید تغییر بده حقایق رو قبول کنه و باقی عمرش رو با عطش بهتر شدن بگذرونه.
من اون زمان درکش نمی‌کردم ولی یک سال بعد شرایطش رو درک کردم. باز هم می‌گم که آدم نیاز به زمان داره و این موقع‌ها هست که دوستان کمک می‌کنند که این زمان کوتاه بشه. من خوش‌شانس بودم که دور و برم رو آدم‌های خوبی وجود داشتند که ازشون تاثیر مثبتی بگیرم و البته اینکه یه سری‌ از بدها رو هم حذف کردم بی‌تاثر نبوده.
همونطور که خوب‌ها تلاش می‌کردند برای زندگیشون منم انرژی می‌گرفتم. همونطور که اونا به تکاپو بودن که ته‌نشین نشند منم باهاشون تکاپو کردم و ممنونم ازشون که خواسته یا ناخواسته بهم کمک زیادی کردند.
نزدیک به یک سال از زمانی که براب خودم نوشتم می‌گذره.

نوشتم که ((پس از دو سال لیز خوردن روی سرسره‎های پیچ در پیچ و شکست، ناامیدی، دلمردگی حس می‎کنم وقتش رسیده که خیلی بهتر از 2 سال پیش بشم(هر طور که بلدم)))

و حالا می‌تونم بنویسم که حال ما خوب است و تو باور کن.
اون زمان که این بانگ رو می‌نوشتم فکر می‌کردم باید موفقیت معدل ارمغان بیارم که اوضاع درست بشه و حالم خوب بشه. یا اینکه بتونم فلان دست‌آورد علمی رو داشته باشم که حالم خوب بشه ولی واقعیت امر این بود که تاثیر هیچی مثل این نبود که به خودم پرداختم به خودم فرصت دادم و گذاشتم من 23 ساله یه خستگی حسابی از تن بیرون کنه. بیشتر کتاب‌خوندم بیشتر رویاپردازی کردم بیشتر گوش دادم و بیشتر نوشتم. تلاش کردم تنوع توی زندگیم بوجود بیارم و چیزهایی که می‌خوام رو براشون تلاش کنم.
چیزهای کوچیکی که رو اعصابم می‌رفت و فکر می‌کردم بی‌اهمیت هستند رو رفع کردم که 2تاش همین تازگی دست‌آورد داشتم مثال بزنم:
1) این بود که نیاز به یه گوشی داشتم که وقتی بیرونم برای پیدا کردن مسیر و یا گرفتن عکس یادگاری نیاز به همراهی که کمک کنه نداشته باشم.
2) لپ‌تاپم به شدت کند شده بود و هر بار که روشنش می‌کردم باید یه restart هم انجام می‌دادم که واقعاً رو اعصاب بود.
برای حل مشکلاتم نیازمند پول بودم که خب برای حلش از توانایی‌های که به ذهنم می‌رسید مثل فتوشاپ و بهره بردن از موقعیت‌های اطرافم تونستم که یه مقدار پول جمع کنم و اینکه مخارجم رو مدیریت کردم که بتونم با خیال راحت برای تفریحاتم هزینه کنم. به عنوان مثال از یک دوست تهرانی که از سلف استفاده نمی‌کرد کارت تغذیه‌اش رو گرفتم و از طریق اون غذای اضافی رزرو کردم که پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها که دانشگاه غذا نمی‌داد. غذا داشته باشم (برای هر غذا هم یه چیز اضافه می‌کردم که طمع بهتر بشه(مثل سیب‌زمینی قارچ بادمجون و ...) ) اینطوری ماهی 50 تومن صرفه‌جویی می‌شد.
در واقع هم تفریح داشتم هم تونستم که گوشی بخرم و هم یه هارد ssd به لپ‌تاپ اضافه کنم که مشکل سرعتش حل شه. (طبیعتاً بهتر کردن لپ‌تاپم رو دست خدمات کامپیوتری نسپردم که هزینه اضافی داشته باشه و خودم وقت گذاشتم یاد بگیرم چطوری باید کارا رو انجام بدم.)
همچنین یاد گرفتم که اجازه ندم احساس عطش خریدی که سایت‌ها در آدم بوجود میارند در من بیشتر رخنه کنه و ازشون دور شدم و هر زمان که واقعاً حس نیاز داشتم که غذای بیرون رو بخورم یا کالایی رو خریداری کنم دنبال قیمت و کیفیت مناسب گشتم.
یاد گرفتم که شکر گذار نعمت‌هایی که در اختیارم هست باشم و این حس شکر گذاری بهم یادآور شد که چه امکاناتی در اختیارم گذاشته شده و کمک کرد که به باور لازم برسم که می‌تونم اوضاع رو بهتر کنم.
آخرین درسی که همین 2 روز پیش گرفتم این بود که هیچ وقت هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید و فکر نکنید که توانایی لازم رو ندارید در واقع شاید چون سمپادی بودیم فکر می‌کنیم که برای موفقیت نیازمند بهره هوشی بالا یا اطلاعات گسترده باشیم و وقتی که جایی در خودمون ضعف می‌دیدیم؛ اونقدر اون ضعف پیشمون بزرگ می‌شد که یه مشکل حل نشدنی به نظر می‌رسید.
طی این دو هفته اخیر کلی کنفرانس رفتم و خب همه انگلیسی با لهجه‌های مختلف صحبت می‌کردند من تقریباً همه کنفرانس‌ها رو از کم‌رویی عقب می‌نشستم و حقیقتش بازده کمی برام داشتن حس این داشتم که زبان من به شدت ضعیف هست و یه بی‌عرضه به تمام معنا هستم که برای زبانم به قدر کافی وقت نذاشتم و تازه با چه اعتماد به سقفی رفتم زبان سوم هم شروع کردم.
ولی دو روز پیش بهم ثابت شد که داستان چیز دیگه‌ای هست. به جرئت تمام می‌تونم بگم که بالغ بر 80 درصد صحبت‌های پروفسور Jutten که انگلیسی رو با لهجه فرانسوی صحبت می‌کرد تشخیص بدم به دلایل زیر:
1) چون برام مهم بود که متوجه بشم جلو نشستم و با وضوح خیلی بهتری متوجه کلمات می‌شدم و نه خوابم گرفت و نه لحظه‌ای از جذابیت صحبت‌اش برایم کم شد.
2) مطالعه قبلی نسبت به کنفرانسش داشتم و قالب صحبتش رو می‌دونستم و این بنظرم مهم‌ترین عامل بود که به من کمک می‌کرد. اینکه همینطوری پاشی بری یه کنفرانس و منتظر باشی با سخنرانیش اطلاعاتی به شما بده اشتباه محضی بود که خیلی مرتکبش شده بودم. فقط اینکه چند دقیقه قبل از سخنرانی یه مقدار مطالعه داشته باشی که فضای صحبت دستت بیاد جادو می‌کنه.
3) سعی کردم طی سخنرانی هم تفاوت‌ها رو یاد بگیرم و به کلمات ساده دقت می‌کردم که چه تفاوت تلفظی به کار می‌بره و اونا رو به ذهن می‌سپردم برای کلمات سخت‌تر.
شاید قبل از امروز فکر می‌کردم من نیاز به چند ماه تمرین دارم تا بتونم زبانم رو تقویت کنم که بتونم این کنفرانس‌ها رو بهره‌وری کنم. ولی از تلاش زیاد کردن مهم‌تر اینه که درست تلاش کنیم. برای تلاش‌های پیشین خودمون ارزش قائل بشیم و اجازه ندیم که کم‌رویی استرس خرابش کنه.
همونطور که قبلاً به چشم دیدم که این عامل‌ها کنکور یا المپیادم رو خراب کرد.
کم‌رو بودم ولی دوستم من رو به جدیت تشویق کرد که برو با پروفسور Jutten صحبت کن و وقتی که رفتم مطلع شدم بخشی از کار من توسط دانشجوهای ایشون انجام شده؛ اگه نمی‌رفتم صحبت کنم احتمالاً دو ماه آینده که خودم به نتیجه‌ای می‌رسیدم با مقاله‌ای تازه چاپ شده‌ای مواجه می‌شدم که همه زحمات من رو دود می‌کرد. به هر حال هرچند مسیرم سخت‌تر شده حداقل فهمیدم که مسیر درست چیه.
می‌دونید خیلی وقت‌ها می‌شه که موقعیت‌هایی رو مواجه می‌شیم و می‌گفتیم اگه می‌دونستم پیش میاد زمینه‌سازی می‌کردم که بهترین بهره رو ازش ببرم ولی حیف که الان دیر شد. بنظرم آدم باید ایمان داشته باشه به آینده، هدف، و خدای خودش. فرصت‌ها رخ می‌دهند فقط باید باور داشت که رخ می‌دهند اون موقع هست که چشمتون بیناتر می‌شه برای دیدنشون یا اینکه خودتون مصمم‌تر می‌شید برای خلقشون.
برای هردوست ندارم که صحبت‌های کلیشه‌ای انگیزشی بزنم. بیشتر دارم سعی می‌کنم که حس و تجربه خودم رو بیان کنم حسی که داره هر روز فریاد می‌زنه:
آهای پسر پاشو که فردا دیره و حریص باش برای استفاده از زمانت؛ هیچی آسون بدست نمیاد و فرمول این دنیا تقریباً مشخصه اگه خوشبختی می‌خوای باید براش تلاش کنی و عاشق کاری که داری انجام می‌دی باشی. ناراحتی‌ها و سختی‌ها میان نمیشه جلشون رو همیشه گرفت ولی خب بالاخره می‌رند. مسئولیت زندگیت رو به عهده بگیر. دیگه وارد دنیای آدم بزرگا شدی.

  • Vincent Valantine
کوچیک که بودم عشق من و خواهرهام این بود بریم شیراز و قاصدک جمع کنیم، آرزوهای بچّه‌گانه‌ای رو به دوششون بذاریم و بعد رهاشون کنیم. (توی شهر ما به اون صورت قاصدک ندیدم تا الان)
دیروز بعد از ظهر یه عالمه قاصدک ریز توی هوا و ارتفاع کم رقصان بودند و صحنه زیبایی بود که من رو یاد کودکی آوردش زیبایی خاصی دارند و هنوزم عزیزند چون یادآور سفیدی قلب دوران کودکی می‌شند و چقدر پاکی‌کودکی به دل می‎‌شینه. 
از این رو هست که افرادی که برای کودکان کار می‌کنند پیش من محترم هستند از John Powell گرفته که کار ساخت خیلی از موسیقی‌ متن‌های انیمیشن‌های کودکی از جمله شرک (به همکاری Harry Gregson-Williams عزیز) رو به عهده گرفتن تا دوبلورهای محترم کشورمون 
که سهم بسزایی در اوقات خوب کودکی ما داشتند.
هیچ وقت فکر نمی‌کردم که همچین فرصتی داشته باشم که بشه این عزیزان رو همزمان و بی‌دردسر مشاهده کنم در واقع خودشون فاصله رو کوتاه کردن و افتخار همصحبتی دادند.
گروه سورن پنجره‌ای جدید به قسمت دوبلاژ به روی ما باز کرده و اون اکران رایگان انیمیشن‌های به روزی هست که توسط همین هنرمندان صورت گرفته.
2 بار موفق شدم که به این اکران‌ها برم؛ تماشای انیمیشن با کودکان لذت خاصی دارد، آن‌ها راحت قهقهه میزنند و شما را وادار به خندیدن متوالی می‌کنند. در واقع من چند برابر زمان‌هایی که به تنهایی انیمیشن می‌بینم در این اکران‌ها می‌خندم.
نکته قابل توجه این اکران‌ها کیفیت بالای دوبله بود و خوب خاطر دارم که وقتی افسانه زن گریان توسط خانم مینا مومنی و آقای فرهاد اتقیایی در انیمیشن اجرا می‌شد دهانم از تعجب باز مانده بود. (این تیکه از انیمیشن در کانال سورن موجوده) اینقدر این قسمت رو دوست دارم که فایل صوتی آن رو جدا کرده‌ام و به عنوان یه آهنگ گوش می‌دهم.
همینطور می‌تونم به استفاده از اصطلاحات ایرانی برای بانمک کردن دوبله اشاره کنم چیزی که در انیمیشن فردیناند به وضوح مشخص بود. (احتمالاً به این علت از این اصطلاحات غنی بوده که سرپرست گویندگان این انیمیشن آقای وارسته بودند که به استفاده از این اصطلاحات اعتقاد دارند.)
یکی از غافل‌گیر کننده‌ترین اطّلاعاتی که دریافتم این بود که انیمیشن کوکو رو تنها در 12 ساعت موفق به دوبله شده بودند که بنظرم یه رکورد بی‌نظیره و یکی دیگه این بود که متوجه شدم گوینده شخصیت سم اسپارکس (شخصیت محبوب دوران دبیرستان :)) ) یه خانومه (خانوم ساناز غلامی) و توی جمع گویندگان حضور داره خیلی مشتاق بودم که سم اسپارکس رو گویندگی کنند ولی خب یکی شرایط سنیم دست و پام رو شل کرده بود و یکی دیگه هم اینکه دماغشون رو عمل کرده بودند و نمی‌تونستند که اجرا داشته باشند :))
البته از اجرای زنده گویندگان کاملاً به وجد اومدم به عنوان مثال در انیمیشن کوکو خانم مومنی یه دفعه به اجرا کرد و گفت: اَی تو این اداره‌های دولتی ... :))
خانوم شهره روحی که در صحبت عادیشان زیبایی خاصی حس می‌شود آقای بهزاد الماسی که فکر کنم د ر طی سال‌های آینده بیشتر و بیشتر ازشون بشنوم آقای اتقیایی که نشون دادن یه دوبلور حرفه‌ای چطور می‌تونه آواز رو بالا بخونه و آقای هنربخش که با ترانه‌ سراییشون به دوبله‌ها جلا می‌دند.
آقای صولتی که احتمالاً علاقه نداره اشاره کنم گویندگی شخصیت پاتریک و باب اسفنجی هستش :)) (ولی خب کودکی ما با همین شخصیت‌ها و سید عصر یخبندان گذشته :) )
راستش همیشه اسم این عزیزان رو می‌شنیدم ولی تصویری ازشون نداشتم خیلی خوشحالم که تونستم از نزدیک ببینمشون. :)

  • Vincent Valantine