خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

2017 کلمه‌ از وقایع خوابگاهم

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ق.ظ

این یه پست 2017 کلمه‌ای از خاطرات چند ساله من از خوابگاه هست ارزش خوندن خاصی نداره بیشتر برای خالی کردن خودمه تا یک ماهی چیزی نمینویسم مگه اینکه مجبور بشم.

پیشنهاد میشه اگه می‌خواید بخونید تیکه تیکه بخونید شاید مایل شدید تیکه تیکه نظر دادید.

1-با اینکه هم‌اتاقی بدی به نظر نمی‎رسه و در کردار ازش بدی خیلی خاصی ندیدم ، بعد از غذا خوردن دعا می‎کند خدا ما که سیر شدیم هرکی سیر نشده اینقدر بهش نده تا بمیره و یا شب قبل از خواب می‎گفت خدایا هرکسی از ما خوشترشه نیست و نابود بگردن و هزار تا نفرین دیگه

بنظرم حتّی شوخی اینا زشته و خب خیلی سعی می‎کنم چیزی نمی‎گم و البته خیلی چیزی نمی‎گم

از اتاق‎های بغل میان تو اتاق ما سرو صدا میشه بعد مهمون‎ها معذب می‎شن می‌پرسند شما اذیّت نیستی؟ بعد بدون اینکه فرصت جواب دادن داشته باشم هم اتاقی‌ها میگن این اگه اذیت بشه هدفونش می‎ذاره کلاً اعتراضی نمی‎کنه...

خب راست میگه اعتراضی نمی‎کنم ولی معنیش این نیست که اعتراض نکردن به معنی اینه همیشه تحمّل می‎کنم یا اینکه همون وینسنتی که براشون هستم همون باقی میمونم.

2-یکی دیگه از هم اتاقی‌ها سنش از ما بیشتره گاهی وقت‌ها حرف‎های جالبی میگه :

1) می‎دونی من از زمان رفسنجانی یادمه ، پیر شدیم.

2) انصافاً تا حالا شده جز مامان‎هاتون کسی منتظرتون مونده شده باشه؟

3) ( خطاب به من به دفعات ) میگه تو چرا مستقل مالی نمیشی؟

4) یه جا ثبت‎نام کرده بود بعد پیامک اومده بود براش بعد یه دفعه تو اتاق بلند گفت : علی عزیز!!!  منو علی عزیز خطاب کرد.(اسمش علی نیست البته )

یه هم اتاقی دیگه پای سفره صبحونه 7 صبح نشسته بودیم یه دفعه صاف تو چشمام نگاه کرد گفت :

تو چرا احساس نداری اینقدر خشک و بی‎عاطفه هستی ، اصلاً می‎دونی عشق چیه؟

هیچی دیگه واقعاً جا خورده بودم پوکر فیس چند ثانیه نگاهش کردم بعدش بدون جواب دادن مشغول خوردن خامه و عسل شدیم بدون دغدغه اضافه وزن بیشتر :دی

یه هم اتاقی کارشناسی داشتیم قبل خواب می‎گفت : 

هی پیر شدیم کسی بهمون نگفت بوا (بابا منظورشه)

3-بچّه‎های اینجا از ساعت کم خواب من انتقاد زیادی دارند نمی‎دونم مشکلش چیه 5 ساعت بنظرم کافیه.

سوال مشترکی که تا الان تقریباً نصفی از هم اتاقی‎های این چند ساله از من داشتند این بوده که تا الان عاشق شدم؟

یه چیزی هست تو هم اتاقی‎هام تکرار میشه اونایی هستند که خیلی به غذایی که جلوشون گذاشته میشه گیر میدند و منم بهشون می‎پرم میگم آشپز نمی‎خواسته غذا بد جلوی تو بذاره حق نداری هی واسه هر وعده اعتراض کنی هی بگردی یه چیز پیدا کنی اعتراض کنی. دیگه اینطور شد که یه سری یه غذایی جلومون بود ما همه تا تهش خوردیم بدون اعتراض ولی تهش دیدیم آشپز خودش از خوردن غذاش در رفت :|

هم اتاقی‎ها معمولاً مراحل علمی که دوست داشتم طی کنم میشنیدن می‏گفتن دیوونه هستم.

وقتی تخت و کمدم رو مرتّب می‌کردم شعف زیادی تو چهرشون میدیدم که خودمم حس می‌کردم قله کوهی فتح کردم :))

سوتی‎ها رو به خاطر می‎سپردم :

سوتی‎هایی نظیر این آیه از کیه؟

یه سری تو کارشناسی خیلی خستم بود ولی همچنان با اپسیلن انرژی که داشتم درس می‎خوندم بعد طاقت نیاوردم گفتم می‎خوابم یک ساعت دیگه بیدارم کنید فردا صبحش گفتن با شارژ زدیم تو سرت بیدار نشدی :| :| :|

امسالم هم اتاقی که چند ساله بزرگتره اومده من رو بیدار کنه بعد چند بار سمج شدن تو خواب برگشتم گفتم :

نچ ، میری یا نه؟

ظاهرا این جمله کوتاه رو خیلی بد گفتم و هم اتاقی محترم غافل‌گیر شده و از ترس ول کرده رفته.

یادش بخیر ترم اوّل کارشناسی پاهای یکی از بچّه‌ها گرفته بودم از تخت طبقه دوم می‎کشیدم  که بیا پایین نماز بخون تو که نماز خون بودی چرا ترک می‎کنی.

تولد‌ها خوب بود :)

4-یه سری اتاق‎ها بودن عضوش نبودم ولی زیاد اونجا بودم و در واقع اصلاً عجیب نبود من چند شب تو اتاق خودم نمی‎خوابیدم. یا کلید اتاق‎های دیگه داشته باشم.

بعد سال آخر یه اتاق هر موقع می‎رفتم یه چیزی آورده بودن تازه می‎خواستن بخورن ؛ اوّلش می‎گفتن بیا مادر زنت خیلی دوست داره ، بعد یه مدّت دیگه نمی‎گفتن خودم می‎گفتم مادر زنم خیلی دوستم داره بعد یه مدّت دیگه منم نمی‌گفتم الکی می‌گفتم من الان فلان چیز خوردم مرسی شما راحت باشین. ( یاد آن پیتزاها ، شیرینی‎ها و ... بخیر :دی ) اینقدر این قضیه عجیب شده بود یه سری هم چند روز نرفتم اتاقشون البته بعد چند روز رفتم یه دفعه دیدم یه چیز درست کردن :)) دیگه قول دادم اتّفاق اون سال رو حتماً خاطر داشته باشم و بعد از ازدواج تعریف کنم.(البته اگه در کار باشه)

امسال اومده بودم اینجا واسه خوابگاه مشکل داشتم بچّه‌ها برام صداشون ضبط کرده بودند فرستادند حالم بپرسند :)

تو اتاق‎های دیگه تو برگه مخارج اتاق ستون داشتم :))

هم اتاقی‎ها غذا از بیرون رزرو می‌کردند من پایه نمی‌شدم و با غذای سلف که با کارت اضافی رزرو کرده بودم آخر هفته سر می‌کردم بعد اعتراض می‌کردند که تو هم باید با ما سفارش بدی:))

5-خیلی اعتراض می‌کدند چرا وقتی تصمیمی به سودم نیست با جمع همراه نمیشم :دی

از توداری خیلی زیادم هم اعتراض می‌کردند ولی در اغلب این اعتراض‌ها من شوکه‌وار نگاه می‌کردم چیزی نمی‌گفتم درک نمی‌کنم این اعتراض‌ها واسه چی بود حالا خانواده از این مدل‎ها اعتراض کنه خانواده هست.

6-یه سری بود می‎خواستم کارت تغذیه دوستم رو بهش بدم گفت : ((برو از تو کیفم بیار)) آدرس دقیق هم داد کجای کیفشه ولی من بر حسب اتّفاق یه کارت دیدم که توش ثبت شده اگه مرگ مغزی شد حتماً اهدای عضو بشه . نمی‎دونم چرا به این آدم‎های خیلی خوب سخت گرفته می‎شه ؛ درسش خیلی خوب بود یه دفعه با یه سری اتّفاقات مسخره و نامردی استادها درسش رو ول میکنه و فوق دیپلم می‎گیره الان داره دوباره برای کنکور می‎خونه. دعا کنید موفّق بشه.

7-یکی از هم اتاقی‎هام هم خیلی تلاش‎گر بود اخلاقش هم خیلی باحال هم بود اصلاً دوست داشتی باهاش حرف بزنی و خوش باشی ، با دختری نبود عرب بود ولی تعصب قومیتی نداشت در واقع بین تمام قومیت‎هایی که باهاشون هم اتاقی شدم عرب‎ها بیشترین سازش و صبر رو داشتند و همچنین مهمان‎نوازی که باورتون نشه ولی اگه من همین الان زنگ بزنم بگم علی دارم میام شهرتون فلان‎جا همدیگه ببینیم امکان نداره همدیگرو ببینیم و من رو یک شب خونشون مهمان نکنه. خب برگردیم سر داستان این هم اتاقی یه مشکل فامیلی براش پیش اومد و کارش رو به شدّت سخت کرد خانواده‎اش از لحاظ مالی قوی نبود ولی باز تمام تلاشش می‎کرد ، امّا این بدخواهی فامیلی سخت‎تر از اینا بودش دقیقاً مصداق من از بیگانگان هرگز ننالم ... برای اونایی که آسه میان آسه میرن گربه شاخشون نزنه شاید جالب باشه که بدونند یه دفعه چند نفر مرد غریبه بیان تهدیدتون کنند بعد تو پیگیری کنی بهت بگن جایی که تو میگی دوربین‎های ما ساپورت نمی‎کنه!!! خب یه حس اینکه اونایی که تهدید کردن خودشون از حراست بودن و ... به هر حال کارش به قرص‌های اعصاب روانپزشک و اینا کشید ازش بیشتر خبر ندارم آخه از دانشگاه ما رفتش...

یه اتاق بود همه قد‎ها بالای 190 فقط یکیش یکم قدش تو مایه‎های خودم بود ولی با این وجود خیلی باهاشون مچ بودم تو راه من رو می‎دیدن سوار ماشینم می‎کردن بعد پرایدشون جوری صندلی‎ها عقب کشیده بودن اصلاً جای پا نبود من ترجیحاً وسط می‎نشستم :)) با هم میرفتیم بستنی با شیر محلی می‎خوردیم . :)

از هم اتاقی‎های امسالم یکیش گفت خواب دیده که وینسن (خودم) ازدواج کردم بعد می‎گفت نمی‎دونه چرا من توی سیستان و پلوچستان عروسی گرفتم :)) خدایی نمی‎دونم چرا این مسائل براشون جذابه.

8-یه هم اتاقی داشتم خودخواه بود و خودخواهیش باعث ضربه زدن به من و در نتیجه گذشتن از حد آستانه تحملم و باعث شد خودم رو ازش بگیرم (در مرحله اوّل فقط خودم رو از اطرافیان میگیرم اگه براشون مهم نباشه که هیچ مهم هم باشه خودشون ضرر کردن) خب نتیجه این شد که چند ماه اعصاب خوردی طرفین و بیشتر اعصاب خوردی اون در پی داشت و پا در میونی هیچ کس فایده نداشت تا در نهایت بعد از تقریباً نیم سال یه نامه عذر خواهی نوشت که 6 ماه بعد بخشیدمش و به حالت عادی هستیم الان.

البته خودخواهی همون هم اتاقی به دوست هم رشته‎ای و صمیمیش هم لطمه بدی زد اتّفاقی که پیش بینیش می‌کردم و مونده بودم چطور اون دوستش رو مطّلع کنم که چشماش رو باز کنه خب دوستش هم اتاقیم بود ولی عبرت نگرفته بود یه پسر خیلی ساده که راحت طعمه گوسفندا میشد یه دوست خیالی هم تا راهنمایی داشت. افکار ، هدف‎ها و رفتارمون مغایرت‎های زیادی داشت واسه همین سعی می‎کردم خیلی بحث نکنم باعث رنجش نشم.

ِ9-جا داره یاد کنیم از دوش به دوش کنار هم خوابیدنا و گوش دادن به درد دل‎های دوستای عاشق نصفه شب توی محیط خوابگاه اون گوشه موشه پیدا کردن‎ها و کنارشون نشستن و گوش دادن بهشون روابط دانشگاهی که معمولاً با احساس زیادی پیش می‎رفت و خوب تصمیم نمی‎گرفتند ، معمولاً حداقل لب گرفتن رو پیش می‎رفتند ؛ یه سری یه هم اتاقی دختر بازم اوّلین بار با دوست دختر جدیدش لب گرفته بود بعد دوست دخترش گفته چه خوب گرفتی اونم گفته بود از تو فیلما یاد گرفتم.:))

با اینکه میگن دخترا به شخصیت اهمیّت میدند اون به خاطر قیافه خوبش خیلی از دخترا رو جذب کرد و البته پسرای دیگه با ماشین‎هایی که ما هم گاهی دوست داشتیم با ماشینشون عکس بندازیم!!!

یه بخش خوب این دوست دختر داشتن هم اتاقی‎ها این بود براشون غذا درست می‎کردن می‎آوردن البته این هم اتاقی که به ما هیچی نداد. :| یه ترم اتاق ما شده بود هتل بچّه‎ها از نقاط مختلف ایران میومدند خوابگاه سکنا می‎گرفتند بعد می‎رفتند دیدار دوست دخترشون که هم دانشگاهی ما بود. البته هم اتاقی‎های ما هم باهاشون می‎رفتند بیرون حالا بعضیا با دوست دختراشون بعضی هم که دوست دختر نداشتند تنهایی البته من هیچوقت نرفتم.

10-یه هم اتاقی داشتم همیشه فکر می‎کرد من معتاد ، سیگاری و اینا هستم البته بحث سیگار بالغ بر ده الی پانزده نفر فکرش می‎کردند که علّت‎های خاص خودشم داشت علّت‎های نظیر اینکه دوستای سال بالاییم سیگاری بودن از دم و هر زمان می‎رفتم پیششون بوی سیگار به لباسم می‎گرفت. به هر حال اون 2 سال اوّل حتّی اون سال بالایی‎ها هم سیگار کشیدن جلوی من رعایت می‌کردند چرا این هم اتاقی اینطور در موردم فکر می‌کرد نمی‎دونم از حمام میومدم می‎گفت چرا اینقدر چشات سرخه چیزی مصرف کردی؟ یا به دفعات موقع ورودم می‎گفت بوی سیگار میاد و یا سیگار می‎کشی سال دوم تو اتاق بغل بود البته ؛ یه روز اومدم تو اتاق باز این حرفا زد به روی خوم نیاوردم اومدم با 2 نفر دیگه هماهنگ کردم بعد گفتم بیایم مافیا بازی کنیم بعد کارت‎ها رو با ترفند خودم جوری میچیدم و میدادم اون مافیا بشه بعد همون روز اوّل می‎انداختیمش بیرون حتّی یه سری کارت‎ها دادم خودش پخش کنه امّا با احتمال 1/2 که کارت اوّل یا آخر برای خودشه موفّق شدم باز مافیا کنمش و باز انداختیمش بیرون. بعدش اومدیم 3 تا مافیا چیدم اونم کردم دکتر بعد میگفت (( آقا دکترم )) ما هم میگفتیم میدونیم ولی می‎خوایم بندازیمت بیرون :)) تقریباً اونشب خیلی خودمون خالی کردیم و اون اینقدر اعصابش خورد شد فقط سرش نزن به دیوار.

11-توی خوابگاه کانتر بازی می‌کردیم خیلی بلد بودم بعد همه گاهی بدون من بازی می‎کردند بازی بی‎مزه نشه یه سری بدون من بازی میکردند و تو 2 اتاق مجزا منم رفتم تو یکی از اتاق‎ها جای یکی بازی کردن بعدش فهمیدن گفتن پاشو از پای لپ‌تاپ بده خودش بازی کنه :))

امسال هم هم اتاقی کری خوند ؛ اوّل کار بهش سخت نگرفتم بعد کری خونیش خیلی خیلی زیاد شد ؛ 3 روز پیش گفت بیا بازی منم گفتم باشه بعد به بقیه گفت بریم بترکونمش منم وضعیت روحیم خوب نبود عصبانی شدم تمام ناراحتی‎هام رو تو بازی رو سرش خالی کردم با آمار : 50 تا کشته 5 بار مردن و بردن 1-15 و دوستم هم کلاً 3 بار موفّق شد بکشه و 16 بار هم مرد. (بازی هم 4 به 4 بود)

بعدش گفت دیگه حوصله بازی نداره.

12-پشت‌بوم‌های خوابگاه‌ها محل خوبی واسه تنهاییم بود سال اوّل نگرانم میشدن می‎گفتن چرا یه دفعه غیب میشی.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۹۵/۱۰/۱۶
  • ۱۷۹ نمایش
  • Vincent Valantine

نظرات (۹)

منم از روی خاطراتتون گفتم چقدر درونگرایید:دی
پاسخ:
بله درست می‎گید:)
منظورم از اون دوستی که شاد بود، همونیِ که از تصاویر شکنجه ی شدید حیوانات و این چیزا لذت میبره، نه اون دوست عربتون. 
پاسخ:
متوجه شدم 
درسته که خیلی چیزاش رو دوست ندارم مثلاً وقتی یه اتفاق بدی برای ما می‌افته می‎گه خدارو شکر یا بلند می‎خنده اگه من مشکلی تو درسام باشه خوشحال میشه. اوّل کارا می‎گفتم دعا کنید مشکلم حل بشه اینا بدتر می‎گفتن ان شاء الله حل نشه الان در کل ترجیح می‌دم چیزی نگم تا مورد نفرین واقع نشم.
ولی کلاً خیلی شاده ، مثلاً یه دفعه یه تخفیف غذا گیرش اومد پاهاشو از شادی می‎کوبید زمین و خنده‎های بلند.
در کل خیلی زیاد دیدم که اینطوری می‎خنده و همینطور پاهاش می‎زنه زمین و تو این لحظه من همش فکر اینم اونایی که طبقه پایین هستند اذیت نشند. صدای خودش ضبظ میکنه  مهمل می‌بافه مثلاً داره سعی می‎کنه شعر نو بگه بعد برای خودش پخش می‎کنه بلند بلند می‎خنده.

  • امیررضا شهابی
  • خوابگاهم خیلی جالبه!
    * کانتر 😃😃😃
    پاسخ:
    مثل بقیه چیزها خوبی‌ها و بدی‌های خودش داره من خیلی از بدی‌هاشو ننوشتم.
    از راهنمایی تا الان کانتر :)
    خب خوندم همه‌شو!
    سیگاری:)))
    خیلی باحال بود:دی
    چقدر تودارین! و درونگرا :)
    پاسخ:
    ما جلوی بوفه‎مون یه حیاط بودش بعد من یه سری از نمازخونه اومدم تو اون حیاط کل اون فضا بوی سیگار بودش افسوس خوردم جوان‌های این مملکت چرا همشون به این حد سیگاری‌اند:))
    دارم درس پس میدم :-P امّا تو نت خیلی درونگرا نیستم که!!!
    البته این پست نمی‌خواستم عمومیش کنم :-"
    تا وسطش خوندم:)
    *ضبط
    (دارم لذت میبرم از خوندنش. انگار یه فیلم ضبط‌شده از جلو چشمم رد میشه از خاطراتتون (رو دور تند) :) )
    پاسخ:
    من واسه این کلمه شک داشتم و سرچ کردم انگار سرچ بدتر عمل کرده :|
    به هر حال مرسی گوشزد کردی
    خداروشکر خوشتون اومده :)
    می بینم که پتانسیل گیاهخواری دارید سه تاییتون :))))))
    پاسخ:
    پیش نیومده ازشون بپرسم ولی خودم ان شاء الله تابستون یه سرچ می‎کنم ببینم چطوری میشه گیاه‌خوار شد 
    بیشتر مشکل اینه خوابگاهی باشی باید غذای دانشگاه بخوری و خیلی صاحب اختیار نیستی.
    من خوندم همه رو ولی یه جاهایی رو نفهمیدم -_- مثلا اون دوستی که عرب بود درباره ی مشکل خانوادگی و اینا توصیح دادین، ولی چون یکم جلوترش مبهم شد، من قاطی کردم اون قسمتو :)) 

    این دوستتون حتما یه مشکل روحی روانی ای داره، روانشناس نیستم ولی فکر می کنم یه آدم عادی نباید از یه همچین چیزی لذت ببره. 
    پاسخ:
    مرسی که خوندید:)
    تو فامیلاشون بدخواه داشت اون فامیل هم قدرت و نفوذ داشت در نتیجه واسه اذیّت کردنش یه سری اشخاص ناشناس تهدیدش می‎کردند و ...
    (ترجیح می‎دم این تیکه یکم سربسته بمونه)
    ===========
    نمی‎دونم من به شاد بودنش غبطه می‎خورم احساس می‌کنم یکم رفتار هم اتاقِ‎های جدیدم زیادی کودکانه هست :|

    کاش اینا رو شماره گذاری می کردین بدونیم چی کجا تموم میشه. :)
    پاسخ:
    چشم 12 قسمتش کردم
    (فکر نمی‌کردم کسی بخونه خب :)) )
    این اولین تیکه که درباره ی نفرین کردن و اینا بود رو ننوشتید که کی هست اصن؟
    از هم خوابگاهی ها؟

    راستش عادت واقعا بدیه. یعنی حتی خود کسی هم که این حرفا رو میزنه الکی انرزی منفی میده به همه چیز. بعد یه مدت احتمالا خود ایشونم خسته میشن. یا امیدوارم که اینطور بشه :))
    پاسخ:
    آره هم‌اتاقی امسالمه
    کلمه‌ی آدم رو به هم‌اتاقی تغییر دادم مشخّص بشه
    خیلی بده من خیلی بدم میاد اومده بود یه کلیپ گذاشته بود تو گروه اتاقمون یه حیوون رو بسته بودن بعد آزار اذیت جنسی و کارهایی که دوست ندارم شرحش بدم انجام میدادند.
    من ادمین بودم زدم پاک کردم ولی اعصاب 3 نفر از اعضای اتاق خراب شد در واقع ما 3 نفر اگه هنگام غذا خوردن برامون تشریح کنند این یه قسمت از بدن موجود زنده‎ای بوده کل لذّت غذا خوردن نیست و نابود میشه یه جوریمون میشه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">