خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

آخرین مطالب

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

معمولاً موقع کتاب‌خوندن آهنگ گوش نمی‌دم ولی خب گاهی میشه تو مترو که دارم با گوشی کتاب می‌خونم عموماً آهنگ بیکلام همزمان گوش می‌دم. 
به هر حال 1.5 ماه پیش که داشتم تو مترو کتاب می‌خوندم اوّلای کتاب ملت عشق بود که نویسنده داشت مثال‌های غر منتظره می‌زد که حالا اسمش رو می‌تونیم تقدیر، شانس، اتفاق یا هر چیزی که دوست داریم بذاریم. 
وقتی که رسیده بود به جایی که در مورد شمس و مولانا صحبت می‌کرد باز هم از این مثال‌ها زد؛ منم گفتم نویسنده گرامی بس کن عشق اینطورها هم تصادفی و بیخبر نمیاد در خونه آدم رو بزنه، آدم رو به زنجیر بکشه جوری که حدسشم نمی‌زنه و خب همون موقع جوابم رو گرفتم:
چند ثانیه بعد وقتی مطلب مولانا و شمس رو ادامه می‌دادم موسیقی بالا روم بالا روم شهرام و حافظ ناظری توی گوشم پخش شد. مثل این بود که تیکه بهم انداخته باشند و من خندم گرفت. (این موسیقی از شعرهای مولانا هست. این کتاب رو بر حسب اتفاق چند مرتبه تا حالا نسخه چاپیش رو تهیه نکردم.)
و خب حساب ملت عشق از دیگر ملت‌ها جداست باید به دیده دل بنگری. 
فکر کنم خالی از لطف نباشه یه خاطره هم از فیلم‌بردار فیلم محمّد رسول الله ذکر کنم.

. Storaro earned another dozen credits during the first decade of the 21st century. He collaborated with director Rachid Benhadj on the production of Parfum d’Alger in Algeria in 2010. That project inspired him to read a book about the life of Mohammad in order to better understand the Islam religion. Maybe it was destiny calling.

“As soon as I finished reading the book, like a magic dream, I received an e-mail from Iran asking if I was interested in filming the first part of a trilogy about the life of Mohammad,” Storaro said.

آخرین پست مشترک با وبلاگم.


  • Vincent Valantine
خب فکر کنم وقتشه یکم با خودم رو راست باشم.
توی این نوشته آقای حاتمی‌کیا رو مورد خطاب قرار دادم و بدون اینکه دلیل واقعیش مشخص بشه نوشته خیلی تندی از آب در اومد که هرچند قصدم بیشتر نقدم نحوه تبلیغ و رفتار اوج بود که پس از کلی انتقادی که بهش شد چرا اینطور تبلیغ کردید. از خودش دفاع کرد که مردم نترسیدند همه شاد بودند و همه چیز عالی بود.
در واقع آقای حاتمی‌کیا توی اون ماجرا از جانب خودش عذرخواهی کرده بود و فکر کنم نباید اینقدر تند خطابش می‌کردم.
به هر حال باید جرئت این رو می‌داشتم که مستقیم بیان می‌کردم همه چیز رو.
ببینید حدود 2 سال پیش بود که خبر سرطان‌ امید کوکبی در حالی که تو زندان بود. به گوش من رسید و اون موقع‌ها که بود فیلم بادیگارد داشت اکران می‌شد.
موضوع فیلم که برمی‌گرده به یه دانشمند فیزیک هسته‌ای که هم سن و سال‌های امید کوکبی بود. :)
می‌دونی مثل پتکی بود که مداوم به سرم زده می‌شد و مغزم رو متلاشی می‌کرد. یکی از بخش‌های ناراحت کننده زندگیم همون بخشی بود که می‌دیدم یه نفر که تونسته بود جاده آرزوهای من رو طی کنه تو این کشور به چه حالی افتاده.
بعد از اون هم دیگه دیدم نمی‌تونم فیلم‌های وابسته رو تحمل کنم نه اینکه دروغ باشند ولی فقط یه سری چیزها نشون داده می‌شه که می‌خوان نشون داده بشه.
همچنان هم سکانس تونل فیلم بادیگارد و هنر آقای حاتمی‌کیا توی ذهنمه ولی خب قوت ساختار فنی یک فیلم برای من کافی نیست.
می‌دونی از وقتی که نامه امید به دوستش تو خارج که انگلیسی نوشته شده بود رو خوندم دیگه هیچ‌چیز مثل قبلش نشد.
  • Vincent Valantine

مشدی امیر

۱۷
خرداد

فکر کنم سال دوم دبیرستان بود. (مطمئن نیستم.) یکی از  بچه‌ها از دبیر ادبیات پرسید:
چطور می‌شه یکی گاوش رو از دست بده اینطور دیوانه بشه؟
دبیر ادبیات هم ارجاع داد به خاطره‌ای از کودکیش که وقتی بر اثر یه باد یک نخل سقوط کرده پدرش اشکش در اومده و هضمش برای پدرش سخت بوده.
در واقع حکایت زندگی فقیرانه‌ای بود که وقتی یه حادثه یا بدشانسی موجب از دست دادن سرمایه‌اش یا دلخوشی می‌شه باعث ناراحتی شدید می‌شه (پدر معلم ادبیات) و در حالت شدیدتری انگار طرف زندگیش و خودش رو باخته. (مشدی حسن) 
بیشتر بحث امید به زندگی و منفعل نبودن هست. منفعل بودنی که آدم رو سوق می‌ده به سمت انتظار نشستن به شانسی که مشکل رو حل کنه.
فکر کنم در این تنگناها عزت نفس خود‌ش رو نشون می‌ده و کمک می‌کنه درجا نزنی.
برای یک بَیَلی عاقبت خوبی نوشته نشده پس بهتره که پند بگیرم. اجازه بدم دور گردون بچرخه.

  • Vincent Valantine

درخت

۰۷
خرداد
امروز صبح که به سمت دانشگاه می‌رفتم درختی که بخشی از بدنش به صورت عمودی بریده شده بود توجه‌ام را جلب کرد معمولاً دیده بودم که به صورت افقی بخشی از بدن یک درخت را جدا کنند ولی به صورت عمودی آن‌ هم در حومه یک پارک برایم توجیه خاصی نداشت. با این حال مشخص بود که از این بریدگی زمان گذشته و فقط به صورت یک زخم کهنه روی بدنش باقی مونده.

در راه دیدگانم رو بیشتر به درختان مسیر معطوف کردم درختان زیادی بودن که هر کدام قسمتی از آن‌ها جدا شده بود ولی همچنان استوار بودند و همچنین درختانی که با سر سختی تمام به صورت کج و کوله رشد کرده بودند تا قامت بالا ببرند؛ در بعضی از آن‌ها کج و کوله بودن به حدی بود که باورش سخت بود چگونه می‌تواند در میانه راه کمرش به اندازه‌ی 2 متر به حالت شبه افقی (تقریباً زاویه 15 درجه) خم شده باشد و بعد از آن دوباره به سمت بالا رشد کند.

هر کدام با شرایط خاص زندگی متولد شده و سختی‌های منحصر به فرد خود را پشت سر می‌گذاریم زخم‌های عمیق و سطحی برمی‌داریم امّا رشد می‌کنیم. بعضی‌ میوه مهربانی برای دیگر موجودات و بعضی شانه‌ای برای بالا رفتن و افق دید بهتر هدیه می‌دهیم. گاهی زمستان زندگی برگ‌هایمان را می‌خشکاند و گاهی در بهارش شکوفه می‌زنیم. دور گردون می‌چرخد و پس از سختی‌ها آسانی می‌آید. گاهی برف غم بر پیکره وجود سنگینی می‌کند و اگر دل تکانده نشود بخشی از وجود ما سقوط می‌کند شاید آن درختی که صبح مشاهده کرده‌ام بریده نشده باشد تیکه‌ای از وجودش بر اثر برف زمستانی جدا شده باشد.

همه ما نیازمند آنیم که برف‌هایمان را بتکانند چه عابری غریبه باشد، چه نیروی معنوی و یا حتی دوستی که از کودکی با ما بزرگ شده با ما تاب‌بازی کرده یا در سایه دوستی استراحت و تجدید قوا کرده باشد.

امّا فراتر از تکاندن برف که در نظر بگیریم ما همیشه محافظ نامرئی به نام خانواده داشتیم که با وجود دیدنش اهمیتش را گاهاً فراموش می‌کنیم. خانواده‌ای که در کودکی تکیه‌گاهی محکم کنار نهال وجودمان بوده تا رشد کنیم و وارد اجتماع شویم و جنگل‌بان دلسوز دوران بزرگ‌سالی؛ مراقبی که اخلاق‌ها یا عادت‌های بدمان را هرس کند. با این حال می‌شود که ناخواسته شاخه‌هایمان دست‌هایشان را زخم می‌کند یا به اشتباه بخشی که نباید را هرس می‌کنند. برای بهتر رشد کردن خاکمان را تغییر می‌دهند ولی آن خاک با وجودمان سازگار نیست و یا از ترس آنکه ریشه‌ تنومندنی در خاک ندوانیده باشیم فرصت بی‌پروایی را دریغ می‌کنند تا زمان بگذرد و تجربه‌های تنه‌ بیشتر شده و درشتی قطر آن حاکی از ریشه محکم شود. هرچه باشد او ریشه را نمی‌بیند و بر اساس تجربه خود تصمیم می‌گیرد، نگران است. بنظرم که گاهی باید به نهال ماجراجو فرصت داد که ثابت کند می‌تواند برفراز آسمان‌ها بالا رود بالا رود.

خانواده آن مرتبه والای از دوست داشتن است که با وجود دانستن عیب‌هایت همچنان دوستت دارند وعشق می‌ورزند. حدود یک سال و نیم پیش کلیپی از TED توسط مهسا به من معرفی شد که نتایج یک تحقیقاتی 75 ساله را ارائه می‌داد. پیشنهاد می‌کنم این کلیپ را به همراه خانواده‌ امروز ببینید و به تلاش و حاصل تحقیقاتشان احترام بگذاریم. تا بهانه‌ای باشد برای یادآوری اهمیت کنار هم بودن و از بین بردن کدورت‌ها سوء تفاهم‌ها و ناراحتی‌هایی که بهتر است به فراموشی سپرده شود.

باشد که کانون خانواده‌تان گرم باشد و اگر خداناکرده عزیزی در کنارتان نیست یادش را گرامی و با محبت به یکدیگر روحش را شاد کنید.
  • Vincent Valantine

موسیقی نوشت 10

۰۵
خرداد
دسته‌ای از موسیقی‌هایم لالایی‌هایی به زبان‌های متفاوت و یا حتی بیکلام هستند. ولی همشون از دل نوای آرامش سر می‌دهند. شب‌هایی که از دلگیری خوابم نمی‌بره گوش می‌دم سبک بشم.
می‌گذره و نباید بیش از حد ناراحت بود.
یکیشون که لالایی کوردی هست اشتراک می‌ذارم. ترجمش کامل نیست اگه کسی بلد بود ممنون میشم بهم اطلاع بده.
 لالایی لالایی آرامش وجودم
لالایی بچه ی شیرینم لالایی
ای بچه ی کوچولوی شیرینم
لالایی بچه ی خیلی قشنگم
من مثل باغبانم
صد بار آرزو میکنم مامان تو بودم
  • Vincent Valantine