خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

نمایشگاه کتاب 2

۲۲
ارديبهشت

جالبی امر اینجاست وقت‌هایی که من می‌نویسم دوستان نمی‌نویسند و وقت‌هایی که اونا می‌نویسند من دستم به قلم نمیره. شاید در وهله‌ی اوّل خوب بنظر برسه امّا در حقیقت وقتی ننویسم به مراتب حالم از وقتی که غمگین و افسرده می‌نویسم بدتره و نتیجه این میشه‌ که پست‌های دوستان رو دیر به دیر می‌خونم به هر حال خوندنشون تو زمانی که حالم خوبه خیلی کمتر وقت می‌گیره.

خب بریم سراغ اصل مطلب :

من دو سری رفتم نمایشگاه؛ سری اوّل با چندتا از دوستان بود و بن نداشتم نشد کتاب بگیرم در کل محیط قشنگی داشت، آهنگ‌های شادی پخش می‌کردند و میشد بوی بهار رو با خوبی استشمام کرد به لطف دوربین فوق‌العاده یکی از دوستان عکس‌های ماندگاری گرفتیم.

در واقع بار اوّل انگار با دوستات رفته باشی پارک.(من زمان خرید بهشون ملحق نشدم اونا اوّل خریدهاشون رو کرده بودند)

سری دوم که رفتم نمایشگاه برای خرید بود لیست کتاب رو از قبل بواسطه‌ی یکی از محترم‌ترین دوستان داشتم و آدرس‌ غرفه‌ها رو یادداشت کرده بودم؛ متاسفانه از هم‌اتاقی‌ها یا یکی از دوستان نزدیک کسی با من همراه نشد چون معتقد بودن باید زمانی بریم که شلوغ باشه 4 تا آدم ببینیم و من معتقد بودم که زود بریم کتاب بگیریم برگردیم به هر حال من تنهایی رفتم و تو کمترین زمان ممکن کتاب‌ها رو گرفتم در مورد غرفه‌ها :

نشر افق رفتار یکی از مسئولین اونجا خیلی بد بود و اگه کتاب ماجرای عجیب سگی در شب ( مارک هادون) یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های اون دوست محترم نبود قشنگ من کتاب رو می‌ذاشتم و می‌رفتم، غرفه انتشارات ققنوس باید یه فیش می‌گرفتی و پرداخت می‌کردی جای دیگه کتاب رو تحویل می‌گرفتی و خب اونجا صف زنونی مردونه نبود و قشنگ آدم‌ها به هم چسبیده بودند و از این حس بد بگذریم پسره که اونجا فیش‌ها رو تحویل می‌گرفت به بعضی دخترا متلک می‌انداخت مثلاً به یه دختری گفت مادر فیشت رو بده و دختره با عصبانیت گفت من مادرتم؟!

فکر نمی‌کنم دیگه میلی به خرید از افق یا ققنوس داشته باشم.

نشر چشمه با شلوغی دوتای قبلی بود و من وقتی شلوغیش رو دیدم و اعصابم خورد بود قشنگ می‌خواستم بیخیال همه‌چی بشم و برگردم؛ به هر حال با یه مکث کوتاه وارد غرفه شدم و کتاب مورد نظر رو بهم دادن قشنگ نگاهش کردم بعدش در مورد جنس کاغذش با یکی از مسئولین اونجا صحبت کردم و اونم با حوصله تمام به من توضیح داد و همینطور واسه خرید اونا بیشتر از من صبر و حوصله داشتن قشنگ اینجا آبی بود رو آتیش من و غرفه به غرفه بهتر شد در واقع نشر نیلا رفتار خیلی محترمانه و همچنین یه بن من که تهش مونده بود رو خالی کرد و نشر کوله‌پشتی هم مثل نشر چشمه و نیلا که باعث شدن با خاطره خوب خارج بشم از نمایشگاه اینقدر برخوردها خوب بود من حتّی وسوسه شدم یه کتاب بدون بن از کوله‌پشتی بخرم (کوله‌پشتی 20 درصد نیلا و چشمه 15 درصد، افق و ققنوس هم 10 درصد تخفیف می‌دادند.)

اون دوست نزدیکی که با من همراه نشده بود زمانی که می‌خواستم برگردم تازه رسیده بود گفتم اشکال نداره برم ببینمش یکم پیشش باشم بعدش دید من کتاب گرفتم خیلی تعجّب کرد و از دهنش پرید که سری قبلی به همین خاطر نیومده باهام(در واقع ترسیده که من بخوام با بنش برای من خریدی کنه یا چیزهای شبیه این) راستش خیلی بهم برخورد و بعد از 15 دقیقه خداحافظی کردم و رفتم. طی اون 15 دقیقه ایشون کتاب‌های من رو واررسی کرد و گفت چطوری این همه کتاب گرفتی من تو رو می‌شناسم تو کتاب نمی‌خونی و همینطور در بین راه کتاب ناتور دشت رو به من معرفی کردند و گفتند که کتاب خیلی خوبیه حتما بخونمش و خب بهش نگفتم که خیلی وقت پیش خوندمش، به یه تشکّر ساده بسنده کردم :)) تازه یه جا هم گفت اگه تونستم براش بن جور کنم :)) (حالا فکرش می‌کنم می‌بینم اون 15 دقیقه هم زیادی تحملش کردم)

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۶
  • ۷۹ نمایش
  • Vincent Valantine

دوست

۱۲
ارديبهشت

یکی از اشتباهاتی که آدم می‌‌تونه خیلی راحت مرتکبش بشه اینه که قدر آدم‌های دور و اطرافش رو نون و زمانی که نباشند تازه بفهمه چی از دست داده یا به طور مشابه فکر کنه که هرکسی می‌تونه فکر کنه افرادی که می‌تونه درک کنه یا درکش کنند زیاد باشه.

پارسال وقتی که دیدم سلمان در حال یادگرفتن آهنگ‌سازی هست منم قلقلکم شد که یاد بگیرم و بسازم به هر حال مدتی گذشت و تابستون امسال بعد از کنکور یه برنامه دانلود کردم و یه فضایی برای آهنگم در نظر گرفتم به این صورت که :

یه نفر قراره باید اعدام بشه و به حالتی که دستاش بسته‌ هست و اون رو به سمت چوب دار می‌برند؛ مردم زیادی به تماشای اعدام اون اومدند. حین اینکه اون رو به سمت دار روانه می‌کنند توی جمعیت افرادی رو می‌بینم که فقط به تماشا نیومدند و و خیلی آروم آروم خودشون رو به صحنه نزدیک می‌کنند؛ وقتی که می‌خوان طناب رو دور گردنش حلقه کنند اون افراد به قدر کافی نزدیک شدند و سلاح‌های خودشون رو در میارند، ریتم آهنگ تند میشه و اونا به سربازها حمله می‌کنند یکی از سربازها سراسیمه سعی میکنه که زیر پای اون فرد رو خالی کنه که اون اعدام بشه ولی یکی از اون افرادی که نجات دهنده خنجری پرتاپ می‌کنه تا طناب پاره بشه و فرد نجات پیدا کرده خودش ترتیب سرباز رو میده تو همین بحبوحه یکی با چندتا اسب میاد و همشون فرار می‌کنند.

 

خب این خزعبلات رو تو ذهنم گرفتم و آهنگ داغون خودم رو ساختم ولی به هیچ‌کس ندادمش فقط یه فان بودش شبی که سلمان می‌خواست اعزام بشه آهنگ جدیدش(یه dubstep) که هنوز تمام نشده بود رو فرستاد و منم آهنگ خودم رو فرستادم و سلمان خیلی خوشش اومد و تعریف کرد. راستش هنوزم فکر می‌کنم چرت و پرت  محضه و از روی خجالت فضای توی ذهنم رو با آب‌و تاب توضیح ندادم. به هر حال ما اومدیم برای هم‌اتاقی‌ها آهنگ رو پخش کنیم ببینیم نظرشون چیه(البته بهشون نگفتم خودم ساختم) بعد خیلی شیک و مجلسی 20 ثانیه اوّلش که پخش شد گفتن قطعش کن :|

بعد امروز بعد از چند روز گفتم بیاین دوتا آهنگ می‌دم مقایسه کنید و اوّلیش یه چیز گذاشتم که خوششون بیاد بعد آهنگ من که پخش شد یکی درجا گفت این مال game of thrones هست و حتی مال فلان قسمتشه، حالا هرچی ما میگیم نه میگه چرا و گیر که اسم آهنگ چیه. بعد حینی که آهنگ پخش میشه یه دفعه هدفون من رو می‌بینه میگه این چیه می‌ذاره رو گوشش و میگه اَ اَ اَ اَ حالا یکی نیست بگه آهنگ رو یه دو دقیقه گوش بده اینقدر حاشیه نرو اونطرف یکی دیگه میره با یکی دیگه صحبت می‌کنه کلا هیچ‌کس حواسش نیست. قشنگ این حس دست داد من دلم با کیا خوشه اصلاً من رو درک نمی‌کنند. یه پوکر فیس تمام بودم.

تنها نکته مثبت جمع این بود که نفهمیدن آهنگ رو خودم ساختم و اینکه یکی باهاش استرس گرفت و دیگری گفت انگار می‌خوان یکی بکُشند حالا اینا که گوش ندادند چطوری به این نتایج رسیدن من نمی‌دونم.

شاید وقتی سلمان از سربازی برگشت ازش راهنمایی خواستم که منم شروع کنم آهنگ‌سازی یاد گرفتن.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۷
  • ۸۲ نمایش
  • Vincent Valantine

تحمیل

۰۹
ارديبهشت
می‌دونید فیلم‌هام مثل خودم هستند هیچ وقت خودشون رو به من تحمیل نکردند و به اجبار سعی نکردند که نمایش داده بشند و حتّی بعضیاشون بی سر و صدا از پیشم خداحافظی کردند و جاشون رو به بقیه دادند. در واقع هر زمان که من فیلمی رو زوری حالا به زور اسمش ، یا به زور اطرافیان دیدم ، فقط حالم رو بد کردند ؛ آخرین بار هم زمان پایان ترم پیش بود که فشار امتحان خراب کردن‌های مداوم و هزار تا فکر و خیال میخواستم فیلم ببینم و حالا یکی از هم‌اتاقی‌ها که با هم فیلم ببینیم و سلیقه‌اش با من جور در نمیومد. و در نهایت فیلم‌ها رو به زور اون دیدم و یکی از یکی بدتر و شاید باورتون نشه شخصیت‌های اصلی یکی پس از دیگری تو فیلم‌ها می‌مردند. و حال من خراب‌تر.
می‌دونید هیچ چیز تحمیلیش خوب نیست ؛ من خیلی کم فیلم می‌بینم (هرچند اطّلاعاتم در موردشون چند برابر تعدادی هست که می‌بینم) ولی هر زمان که حالم خراب میشه متناسب با نیازم یکیش بهم اعلام آمادگی می‌کنه که پای دلم بشینه ؛ اینکه چطور این اتّفاق می‌افته رو نمی‌دونم شاید دوستم دارند و به خاطر وقت و زحمتی که براشون کشیدم قدردانند.
پایان‌ ترم بود و من باز باید صبح سوار اتوبوس می‌شدم و راهی خونه با حالی کاملاً گرفته (الان چند ترمه من خوب نمی‌تونم از پس خودم بر بیام و این روند من رو خیلی از لحاظ روحی خسته‌ کرده) همه وسایل رو جمع کردم و نیمه شب برای خودم فیلم سیندرلا من رو گذاشتم با موسیقی متن فق العاده thomas newman شایسته. نمیدونم چند بار با فیلم گریه کردم و یا چند بار بعدش با موسیقی متن‌هاش ولی خوب یادمه این فیلم با وجود اسم نچندان جذابش چطور من رو جذب و حالم رو بهتر کرد.
همین چند شب پیش بود که دوباره نیازمند فیلمی بودم و این دفعه Guardians of the galaxy 2014 رو دیدم و خب این فیلم رو 3 ساله که دارمش و حتّی تیکه تیکه هم ردش نکرده بودم و فکر می‌کردم اکشن باشه ، حوصله خندیدن هم نداشتم ولی این فیلم موفق شد که من رو خیلی بخندونه ، شاید طی این 3 سال میتونست خودش رو به من تحمیل کنه ولی قطعا هیچ وقت ارزشش مثل الان برام نمیشد.
خب اینم یه مدل فیلم دیدنه :)
ولی می‌دونی بعضی چیزها به آدم تو زندگیش تحمیل می‌شه که یا نمی‌تونه تغییرشون بده یا ...
نه نه آن‌ها فراموش‌کارند. ارزشش رو نداره و خودم رو محکوم به انتخاب بین بد و بدتر می‌کنم.
-----------------------------------
چند روز پیش خبر فوت چندتا جوان سرباز رو شنیدم جوان‌هایی که جرمشون فقط جوان بودن بود میدونستم سلمان کرمان افتاده ولی از یوسف هنوز اطّلاع ندارم کجاست با حس و حال خیلی بد رفتم اسامی رو چک کردم ، خیلی بده همچین چیزهایی ؛ خدا به خانواده‌های این سربازها صبر بده. :(
(یوسف جز لیست نبود)
  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۹
  • ۸۱ نمایش
  • Vincent Valantine

از زمان راهنمایی خاطرم هست که دوستانم چند سالی از من بزرگتر بودند در واقع همون دبستان دوستم پسرخاله‌ام بود که 4 سال از من بزرگتر بودش ، خوب خاطرم هستش که راهنمایی هر روز ظهر با بهراد قد بلند و لاغر مسیر ایستگاه سرویس تا خونه رو برمی‌گشتیم و من تپلوی ریز جثه باید هی قل می‌خوردم تا بتونم پا‌به‌پای بهراد قدم بردارم. در واقع ایستگاه من جای دیگه‌ای بود ولی برای هم قدم شدن با بهراد اون ایستگاه پیاده می‌شدم و حتّی قدم‌های بلند و سریع بهراد من رو منصرف از تصمیمم نکرد.

توی دانشگاه یه بار دیدم یکی از دوستام حالش گرفته هست وقتی جویای حالش شدم گفت که دوستش داره می‌ره سربازی. اون موقع برای من خیلی قابل هضم نبودش که خب حالا دو ماه نهایتا بی‌خبر باشه چی می‌شه. اون می‌گفت که ممکنه تو حالت عادی هم دو ماه بی‌خبر باشند ولی سربازی فرق می‌کنه و بدتر اینکه نمی‌تونه ازش خبری بگیره.

من سال کنکورم هم دوستانی بودند که رفتند سربازی ولی به علّت اینکه درگیر خود کنکور بودم این مسئله رو خیلی درک نکردم تا اینکه امسال دو تا از دوستان خوب دوران کارشناسی اعزام شدند. حالا خیلی بهتر درک می‌کنم وقتی که عزیز یکی بره سربازی چقدر سخته.

طی این چند روزه با هم صحبت کردیم و من سعی کردم که خیلی چیزها رو مدیریت کنم کنکور دوستای دیگه‌ام ، درسام ، تولد بعضی‌هاشون البته که طبیعتا همه چیز به خوبی پیش نرفت ولی سعی خودم کردم  ؛ این چند روز مرتب باهاشون صحبت می‌کردم و حتّی شب قبل از اعزام بهشون زنگ زدم.

یوسف و سلمان دو دوست دوران کارشناسی با تمام خاطرات به یادماندنی اون دوران.

یوسف از جمله‌ دوستانی بود که باهاش تجربه هم اتاقی شدن رو داشتم و سال آخر با هم برای کنکور می‌خوندیم.

ماکارونی‌هایی که با هم درست می‌کردیم رو بیشتر از ماکارونی‌ خونه دوست داشتم و دارم.

طی چند سال آشپزی با هم دیگه با همه چیز آشپزی کنار اومدم حتّی جدا کردن گوشت از چربی!!!

گوشی یوسف همیشه برای بازی دست من بود اون حرص می‌خورد از نحوه بازی من که یه جورایی کارهای عجیب غریب انجام می‌دادم و غیر عادی مرحله رو رد می‌کردم وحتی یه سری یکی از بازی‌هاش رو پاک کرد آخه توی اون بازی فیلمای کارهای من ثبت می‌شد :))

فقط یه بازی بود که اون بهتر از من انجام می‌داد و منم هیچ وقت یادش نگرفتم.

یوسف قلقلکی بودش و هر از گاهی که قرار بود یوسف رو ماساژ بدم رو کمرش می‌نشستم و دستاش رو قفل می‌کردم و قل‌قلکش می‌دادم وای که چقدر تقلا می‌کردش.

یه مرتبه شد که من با کمک یکی از دوستان اومدیم قلقکش بدیم ؛ یه لحظه شد که دیدم دارم پاهاش رو ساعت‌گرد می‌چرخونم و اون یکی دوست داره دستای یوسف رو پات‌ساعتگرد می‌چرخونه  و اون فریاد زد :))

(نترسید یوسف سالم موند چیزیش نشد :دی)

یوسف همیشه رک بهم نظرش در مورد من بهم می‌گفت و من این رو دوست داشتم.

یوسف گاهی اذیتم می‌کرد می‌گفت زن بگیری من اونجوری نگاهش می‌کنم و من همیشه تلافی حرفاش سرش در می‌اوردم :))

اون تنها کسی تو خوابگاه بودش که مثل خودم عاشق انیمیشن بود و حتّی بیشتر از من :دی

سلمان ، سلمان ، سلمان

اوّلین کسی که تو خوابگاه بهم گفت مادرزنت دوستت داره خودش بود و چقدر من تو اتاق اونا پذیرایی شدم :)) حتّی یه غذایی تو اتاقشون یاد گرفتم که اون رو تو ارشد هم درست می‌کنم و من توی اتاقشون یه سهم پرداخت پول داشتم :دی

دسته‌ای توی پراید می‌ریختیم و میرفتیم دور دست‌ها برای خوردن بستنی با شیر گاو‌میش ؛ معرکه بودش.

هوای هم رو داشتیم و حتّی اگه من رو پیاده تو مسیر برگشت دانشگاه می‌دیدن یه ترمز می‌زدن صبر کن ما بریم دانشکده دو دقیقه دیگه برمی‌گردیم.

سلمان قوی هیلک هستش و من رو یک روز در میون بیدار می‌کرد و ما 20 دقیقه تمام می‌دویدیم ، تهش من از حال می‌رفتم ولی کم‌کم عادت شد و حتّی قبل از کلاس این کار رو انجام می‌دادیم و بعد از دوش راهی کلاس می‌شدم.

هیچ کس رو توی خوابگاه ندیدم که مثل خودم آهنگ زیاد گوش بده و چند صد گیگ آهنگ داشته باشه ما حتّی برند هدفونمون هم مثل هم بودش. همون موقع که تلگرام اومده بودش من ایده کانال تلگرام و پوسازی رو به سلمان دادم ، هرچند دوستای دیگه مخالفت کردند که اینستاگرام خیلی قوی‌تره و تلگرام نمیشه از کانالش پول در آورد ولی ما به خاطر این منصرف نشدیم ، به خاطر اینکه پولی بابت آهنگ‌ها نمی‌دادیم و پول کانالش بنظر از لحاظ شرعی نمیومد منصرف شدیم و یه گروه دو نفره زدیم که از سلیقه مکمل هم لذت ببریم که بردیم. هیچ وقت اجازه ندادم شخص سومی وارد گروه بشه :))

سلمان و یوسف کد مازاد خوردند یعنی تا روز اعزام هم مشخص نبود کجا می‌افتند.

امروز خبرش بهم رسید سلمان 05 کرمان افتاده و خیلی بهش سخت می‌گذره ، حسرت آب خنک داره و از گرمای اونجا ناله می‌کنه انگار توصیفاتی که از کرمان شنیده بودم اشتباه بوده و اونجا به اندازه‌ی یه شهر جنوبی گرمه.

می‌دونم که سربازی از اونی که فکر می‌کنم به خودم هم نزدیک‌تره ولی فعلاً غصه دوستام رو می‌خورم حقیقتش با اینکه فکرش رو نمی‌کردم رفتم توی اون اتاق تاریک در صندوقچه قدیمی آهنگ‌های ممنوعه رو باز کردم و گوش دادمشون.

الان دیگه سلمان نیستش که از چهره پریشونم بفهمه و بگه چیزی شده؟ چرا بهم ریخته‌ای؟

 و البته که من خوب یاد گرفتم بعضی چیزها رو ...

برای سلمان توی گروهمون مرتّب دارم آهنگ آپلود می‌کنم هرچند که اوّلیش سوزناکه ولی این آهنگ مرد فلسفه با همه سوزناکیش قشنگه ، الان که دارم می‌نویسم یه آهنگ ممنوعه داره play میشه آهنگی که قول دادم اگه عمری باقی بود و فرصتش پیش اومد دست آهنگ‌سازش رو ببوسم. این آهنگ و داستان پشت ساختش و داستان من باهاش و اتّفاقات اخیر همه چیز بهم گره خوردند و یادآوری می‌کنه که باید خوب بلد باشی بعضی چیزها رو...

قصد دارم به اندازه‌ی چند ماه برای سلمان آهنگ بریزم تا وقتی از سربازی برگشت غافل‌گیر بشه.

سعی می‌کنم تا قبل از اینکه خودم مثل اون اتاق تاریک و سرد نشدم در صندوقچه رو ببندم.


  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۴
  • ۹۶ نمایش
  • Vincent Valantine

نمایشگاه کتاب

۰۴
ارديبهشت
وقتی تهران قبول شدم یکی از خوشحالی‌هام این بودش که می‌تونم نمایشگاه کتاب تهران رو برم.
صبر کردیم صبر کردیم تا موقع‌اش برسه.
روزی که می‌خواستم بن بگیرم دیدم گفته یا شناسنامه جدید یا کارت ملی که من کارت ملیم گم شده و شناسنامه‌ام قدیمیه. هیچی دیگه  دنبال ملّت افتادیم کهاگه بن نمی‌خواند من بگیرم.
هم‌اتاقی‌ها که گفتند می‌خوایم ، بچّه‌های اتاق دیگه هم گفتند که می‌خوایم بگیریم بعد بریم نقدش کنیم و خلاصحه هرکس یه بهانه‌ای میاورد.
به طور اتّفاقی یکی از دوستان گفتش که نمی‌خواد اگه من می‌خوام بگیرمش منم خوشحال قبول کردم ؛ هرچند که گزینه‌های دیگه‌ای واسه رو زدن داشتم ولی گفتم نقد رو با نسیه عوض نکنم.
روز اوّل گفت یادم رفته باید یاد آوری می‌گردی روز دوم هر یک ساعت یک بار یادآوری کردم و روز سوم آخر شب تازه برای من اقدام کرد که بن‌ها تمام شده بود. و ابراز ناراحتی و عذرخواهی ؛ خب من که به روش نیاوردم و گفتم اشکال نداره و این حرفا.
شاید برای اون این نمایشگاه و خرید کتاب زیاد حتّی بدون تخفیف عادی باشه ولی برای من خیلی مهم بود.
هم اتاقی‌های گرامی هم بن نخریدند و انگار فقط می‌خواستند به من نداده باشند. حالا من هر رویدادی که میشه بهشون اطّلاع می‌دم یا تخفیف اسنپ و تپسی بهشون دادم.
============================
بعدا نوشت :

من امروز صبح یه تخفیف برای خرید یه کالا بخوردم بعدش گفتم من که دیگه بن نگرفتم پس بیام این رو بخرم مناسب هم هست.
بعدش خریدیم دیگه.
ظهر یه دفعه گفتن که تمدید شده و من اینقدر حول شدم که درجا بن رو گرفتم و میشه گفت :
نمایشگاه من دارم میام 
نکته‌ی جالب ماجرا اینه اگه من بن گرفته بودم عمرا امروز خرید اضافی می‌کردم و الان یه جورایی بی‌پول شدم :))
زندگی است دیگر :))
  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۳۹
  • ۷۰ نمایش
  • Vincent Valantine

چند پرده

۰۳
ارديبهشت
پرده اوّل:

یک هفته از نحوه زندگی کردن به سبکی که امروز آخرین روز زندگیم باشه میگذره و میتونم بگم اون روز اوّل که اینطور بود در مجموع از بقیه روزها خیلی متفاوت‌ بودش
نمیگم بقیه روزها بد بود روزهای خیلی خوبی هم داشتم ولی فکر کنم اگه با این رویکرد زندگی کنم ، زندگیم بهتر میشه هرچند نتونم کامل بهش عمل کنم.

پرده دوم :

سلف ما با بعضی غذاهاش آش رشته می‌ده و آش رشته‌هاش خیلی طرفدار داره.
دیروز سلف بودیم و ما به آخر دیگ آشی رسیدیم. معمولاً وقتی خالی میشه باید دیگ رو ببریم بگیم خالیه تا خودشون پر کنند و بیارن قسمت مربوطه قرارش بدند.
من چون دیدم کمه کمتر از همیشه کشیدم به همه برسه امّا نفر بعدیم خیلی کشید :))
بع عر حال من خین غذا خوردن به افرادی که تازه غذا گرفته بودند نگاه می‌کردم 
افراد زیادی میومدند نگاه به دیگ خالی می‌انداختند و میرفتند بدون اینکه به خودشون زحمت بدند اطّلاع بدند دیگ خالیه.
به این فکر می‌کردم چقدر بعضیا هیچی نمیگند ، هرچی بشه بازم هیچی نمی‌گند و راضی‌اند به وضعیت موجود حالا وضعیت موجود هرچی باشه.
بالاخره وقتی غذام داشت تمام میشد یه نفر رفت اطلاع داد و ظرف آش دوباره پر شد.

پرده سوم :

من خیلی بین اتاق‌های اطراف محبوبیتی ندارم ، دلیلشم اینه که من خیلی به یه سری چیزا حساسیت نشون میدم. مثلاً اول صبحی بود یکی اومد تو اتاقمون در یخچال باز کرد نون برداشت رفت. و من از این کارش بدم اومد حتّی یه سلام نکرد و هیچ اجازه‌ای نگرفت. اونا هم از من خوششون نمیاد و کنایه می‌زنند. به هر حال من اهمیتی به کنایه‌ها نمی‌دم و حرف خودم می‌زنم حساب دستشون بیاد.
فکر کنم بخواند سال بعد 2تا از هم اتاقی‌هام رو ببرند با خودشون هم اتاقی‌ کنند. و من باز باید اتاقم عوض بشه.
یکی دیگه از چیزهایی که بدم میاد اینه میان توی اتاق شلم بازی می‌کنند و تا دیر وقت طول میشکه ، بدم میاد اتاق پاتوق بشه.
از من خواستند برم براشون چایی دم کنم که با صراحت مخالفت کردم.


پرده چهارم : 

فکر می‌کردم که موسیقی همدمی هست که همیشه حالم رو خوب میکنه ولی همه چیز شده یه مسکن موقتی.
نمیدونم کجای کار اشتباه شد ، رشتمو دوست داشتم براش تلاش میکردم ولی هرچی بزرگتر شدم می‌دیدم آیندم کم‌فروغ‌تر می‌شه.
فکر کنم از پست بعدی دیگه نظرهارو ببندم.

پرده پنجم :

هم اتاقیم کار پیدا کرده براش خوشحالم  امیدوارم موفق بشه چند ماهه دنبال کاره و الان یه فرصت عالی پیدا کرده.
خودش رو به همه کار زد تا الان درست شده.
  • Vincent Valantine