خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

پدربزرگ مجازی

۳۱
شهریور

چند روزی هست که لبخند دلنشینش رو روی پس‌زمینه لپ‌تاپم انداختم و یه جورایی آرامش میده.

چند ماه پیش بود که من یکی از مدیرهای جشن فارغ‌التحصیلی بودم و به خاطر محکم‌کاری که جشن عالی برگزار بشه خودم مدیریت اجرای هر قسمت رو به عهده داشتم و لپ‌تاپ رو به پروژکتور وصل کرده بودم از قضا روز جشن من تا 11 صبح نخوابیده بودم و فراموش کردم که پس‌زمینه لپ‌تاپ رو تغییر بدم و پس زمینه اون زمان هم اون حس سرشار از احساسش بود که با پیانو زدن بهش دست داده بود با خودم فکر می‌کردم با کدوم آهنگش این حس بهش دست داده؟ شاید با اون آهنگ بهشتی :)

توی جشن بچّه‌ها به هم می‌گفتند این کیه پس‌زمینه لپ‌تاپشه؟ پدر بزرگشه؟

و یکی از دوستان عزیزم هی سعی می‌کرد به اطرافیان بفهمونه این شخص چه کسی هست و توی اون شلوغی مرتّب اون اسم ایتالیایی رو تکرار می‌کرد :))

لودویکو عزیز تو هنرمندی هستی که هیچ نیازی به خلق اثری باشکوه جدیدی نداری آثار تو همیشه جاودانه هست و بوی تازگی می‌دهند و هیچ زمان از بارها شنیدنشون خسته نمی‌شوم برای من تو بهترین بهترین‌هایی. بارها و بارها کنسرت رویال آلبرت هال رو گوش داده‌ام و فضای اونجا رو متصور شده‍ام اینکه چقدر زیبا 2تا آهنگ که توی آلبومش با یه ترتیب دیگه گوش میدادم توی اون کنسرت پشت سر هم زیبا شدند. :)

خدا رو شاکرم که قبل از مرگم تونستم آهنگ‌های زیبای شما رو گوش بدم تنهاییم رو باهاشون پر کنم باهاشون بخندم گریه کنم و نفس بکشم :)

  • Vincent Valantine

به دلیل وضعیت نابسمان و حساس و نبودن در آرامش روحی که خودش اوضاع رو بدتر میکرد به ذهنم رسید آهنگی رو بین همه دوستانم اشتراک بذارم تا حس آرامش بهشون هدیه کرده باشم.


دریافت

  • Vincent Valantine

خنده

۱۱
شهریور

اخرین باری که یادم میاد از ته دل می‌خندیدم زمانی بود که داشتیم کلیپ برای جشن فارغ التحصیلی پر می‌کردیم بچّه‌ها می‌گفتند بخند بخند منم که خنده‌ام بند نمیومد می‌گفتم من که همش دارم می‌خندم  دیگه بعد از اون خنده به همراه خیلی از امید و آرزوهای دیگه از زندگیم رفت دیگه هر زمان می‌خواستیم عکس بگیریم هی خانواده می‌گفت لبخند و منم یاد ناراحتی‌ها میوفتادم و نمی‌خندیدم یه بخشیش هم خود آزاری هست البته و اینکه خودم رو لایق خیلی چیزا نمیدونم به هر حال خانواده طی این مدّت خیلی از من ناراحت شد و من رو مثل خیلی وقت‌های دیگه یک بی‌احساس تمام عیار خطاب می‌کنه.

حالا امروز قرار بود برای کارت ملّی هوشمند عکس بندازم یه اتاق کوچیک بود که ملّت با تراکم داخلش ایستاده بودند و حقیقتش دوست نداشتم برم داخل امّا پدر معتقد بود که اگه نریم نوبتمون می‌خورند دیگه ما هم رفتیم و من رفتم یه صندلی تو گوشه پیدا کردم و ساکت نشستم از طرف دیگه یکی دیگه هم بود که هی غر میزد هی غر میزد عکّاس که یه لحظه رفت بیرون چند نفر آدم از جمله آقای غُرغُرو دنبالش رفتند امّا من باز همونجا سر جای خودم نشستم (دقیقاً نمی‌دونم هدف از دنبال رفتنش چی بود خو رفته الان برمی‌گرده دیگه اصلاً شاید بخواد بره wc یه لحظه راحتش بذارید) وقتی برگشتند عکّاس همه رو بیرون کرد جز من :)) 

وقتی نوبت آقای غرغرو شد عکاس یه چیزی در مورد موهاش بهش می‌گفت که بره اتاق بغل درست کنه ولی آقای غرغرو زیر بار نمیرفت دیگه عکّاس هم سریع عکسش گرفت از دستش راحت شه

از چیزی که خوشم اومد این بود خیلی تو کارش حساس و ریزبین بود و اگه لازم بود برای یک نفر چندین و چند بار عکس می‌انداخت. نوبتم که شد گفت برو یه کت از اتاق بغل بردار بپوش که پوشیدم و وقتی نشستم اومد کت و لباسم رو مرتّب کرد و همینکه داشت عقب عقب برمی‌گشت تعادلش بهم خورد و نزدیک بود بی‌افته بی‌اختیار جفتمون خندیدیم و اینگونه عکسم با لبخند گرفته شد :دی

  • Vincent Valantine

هُپ

۰۸
شهریور

هُپ یه بازی هست که چند نفر دور هم جمع می‍شند و شروع به شمردن اعداد می‌کنند ولی به جای مضارب 5 می‌گند هُپ حالا هر کس به خاطر سرعت بازی عدد رو اشتباهی گفت از بازی حذف میشه حالا در زمان‌های قدیم (نه دیگه خیلی قدیم) خواهری بود که از برادرش درخواست کرد که بیا هُپ بازی کنیم 

برادر هم گفت

+ باشه ولی به جای اینکه 5تا 5تا بگیم هُپ 2تا 2تا بگیم هُپ 

-قبول 

+ خب شروع کن

-یک

+هُپ

-سه

+هُپ

-پنچ

+هُپ

.

.

.


  • Vincent Valantine

چند روز پیش ساعت 6 صبح بود از میون کلاغ‌ها که رد میشدیم پسر عمّه‌ام گفت نگاه این کلاغه لای چراغ برق گیر کرده.

گفتم خب درش بیاریم 

پسر عموم گفت حالا یه کلاغ کمتر بیخیالش

عمو و  پسر عموها رفتند و من به پسر عمه که قدش از من بلندتره اصرار که برو درش بیار وقتی نزدیک میشد کلاغه وحشت کرد و دست و پا زد (سرش گیر کرده بود) و کلاغ‌ها هم همشون شروع به پرواز بالای سرش کردن صحنه رعب‌آور و خیلی جالبی بود یاد فیلم پرندگان افتادم امّا بعدش که دیدن پسر عمّه می‌خواد درش بیاره همشون پرواز کردند رفتند نزدیک یه پشت‌بوم تماشا و کلاغه هم دست و پا نزد و آروم ایستاد امّا پسرعموم دستش اصلاً نمیرسید.

پسر عمو هم رفت و به بقیه ملحق شد گفت حالا بریم وقع برگشتن اگه زنده بود نجاتش میدیم منم گفتم نه الان زنگ میزنم آتشنشانی پسر عمّه هم گفت مگه اینجا خارجه؟ این کارا مال فیلم‌های خارجیه

عموم برگشت و به ما ملحق شد و از اون طرف یه باغبون و یه پیرمرد هم اومدند و پسر عمه رفت باغبون میگفت اینا نوک میزنند باید خیلی مواظب باشیم واسه در آوردنش در حینی که هر کس یه نظر میداد من زنگ زدم آتشنشانی  و توضیح کامل دادم باغبون هم بعد تماس من رفت یه پایه گذاشت زیر پاش و سعی کرد بیرون بیارتش امّا فقط چند تا از پراش رو کند ، منم گفتم الان آتشنشانی میاد

و باز در جواب شنیدم مگه اینجا خارجه؟

دیگه همه رفتن و منم تسلیم فامیل که اسمم رو مرتّب صدا میزدند شدم امّا یه دفعه از دور ماشین آتشنشانی رو دیدم که داشت میومد به طرفشون دویدم و به طرف کلاغ راهنماییشون کردم پله گذاشتند و به زحمت کلاغ رو آزاد کردند ، کلاغ هم تا آزاد شد رفت تو آسمون و همه فک و فامیلاش که رو پشت‌بوم نظاره‌گر ما بودند به طرفش پرواز کردند.

خب مثل اینکه اینجا هم مثل خارجه :دی

  • Vincent Valantine

نمیدونم کلیپ رویا رو دیدید یا نه 

کلیپی که من تقریباً توی جاهای خیلی متفاوتی دیدم که اشتراک گذاشته شده 

و خب من کانال یوتیوب کسی که این کلیپها رو میسازه دنبال میکنم و تو این فکر بودم وقتی این همه ملّت علاقه نشون میدن و نیاز دارند به این کلیپ ها 

بیام بقیه کلیپ های ایشون و یا افراد مشابه ای که این کلیپ ها میسازند رو زیرنویس کنم و تو اینترنت پخش کنم

به اون شخص ایمیل دادم که میخوام این کار کنم و حتماً ذکر میکنم که این کلیپ رو تو ساختی و بیان کانالت دنبال کنند آیا اجازه میدی؟

گفت :

خیر

  • Vincent Valantine