خودمونی

اوّل کوتاه نوشته بود بعد دیدم اصلاً کوتاه نوشتن کم پیش میاد
اینجا باشه یه وبلگ خودمونی واسه کنار هم بودن من و چند دوست مجازی

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۲۱
    صف

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

این پست فقط یه سری حرف‌های معمول این روزهامه

راستش خیلی وقته که دوست داشتم یه ماوس مخصوص بازی بگیرم ولی صبر می‌کردم.

طلسم همین چند وقت پیش شکسته شد. 



مناسب گرفتمش و بغیر از طراحیش که بقول دوستم شبیه ماشین بتمن هست وقتی وصلش می‌کنم رنگ رنگی می‌شه

اینجا می‌شه فیلمش دید.

خب حس خوبی بهم منتقل می‌کنه و باهاش کلی کانتر بازی کردم.

اوّلش بچّه‌ها کُری می‌خوندند ولی کری‌ها رو با knife پاسخ دادم :))


خب یه سوپرایز هم برای کانتر بازهاش دارم 

کانتربازها می‌دونند این چیه

ورژن1

ورژن2

ورژن3


ورژن به ورژن کیفیت بهتر میشه و چن خیلی داستان غم‌انگیزه دوست ندارم داستان آهنگ رو تعریف کنم.

======

نمی‌دون چرا بعضیا که تازه خوابگاهی میشند فکر می‌کنند باید کثیف باشند تا کسی بهشون نگه نگاه تازه خوابگاهی رو.

کلی مسخره کردند واسه هندونه شستن.

معمولاً حافظه‌ام بد نیست و خوب یادمه که سر هندونه قبلی یکی از بچّه‌ها حمله‌ور شده و وسط هندونه رو قاپیده (اون سری نبودم ولی برام تعریف کردند)

خب تا هندونه رو نصف کردیم زودتر از بقیه دستم رو حمله‌ور کردم :))

و خب دستم بالای دستشون بود :))

اصلاً وقتش رسیده تکنولوژی کاری کنه هندونه همش وسط باشه.

یه سری روش که ما برای تقسیم داریم اینه که هر چیز رو شماره‌گذاری می‌کنیم و هرکی یه شماره می‌گه و شانسی هرکس سهم خودش برمیداره 

یه سری شده بود که خرما، بامیه ، پنیر و ژله داشتیم و همه بامیه می‌خواستیم من گرفتمش که شماره گذاری کنم.

یادم بود یکی از بچّه‌ها همیشه آخرین شماره میگه و یکی دیگه هم پریشبش گفته بود یک همیشه بهترینه.

من بامیه رو 3 گذاشتم و حدسم برای اون دو نفر درست از آب در اومد و با شانس 50 درصد بامیه گیر من اومد :))


این آخرین تیکه هندونه هستش به خرید هندونه‌ام امیدوار شدم :))

  • Vincent Valantine

دوست جدید

۱۷
خرداد




برگاش زرد شدند خیلی حال و روز خوبی نداره ولی زنده هست و نفس می‌کشه.

درکش می‌کنم.

پیش من چند روزی امانته.

یک روز در میون میرم باهاش درد و دل می‌کنم دستی روی برگاش می‌کشم بهش آب میدم و بهش امید می‌دم که تو رشد می‌کنی و سبز میشی سعی می‌کنم لحن امید دهنده من رو تنفس کنه.

  • Vincent Valantine

معمولاً در سوال‌های اتاق شرکت نمی‌کنم

سوال‌هایی از قبیل تا حالا عاشق شدی؟ و امثال‌ اون‌ها

ولی امشب شرکت کردم در واقع اوّل خودم پرسیدم که قدیمی‌ترین خاطره‌ای که به یاد میارید چی بوده؟(خودم جواب ندادم البته :| )

سوال اونا این بود چه اتّفاقاتی بنظرت تاثیر مهمی توی زندگیت داشتند؟(مثبت یا منفی فرق نداره):


خب اوّلینش که یادم میومد تیزهوشان قبول شدن بودش و دومیش برای المپیاد خوندن بود؛ طبیعی هست که همه‌اش رو نگفتم و قرار هم نبود بگم ولی همون تیزهوشان و المپیاد زمینه‌ساز تفاوت من فعلی با گذشته شد در واقع یادی کردند که چقدر اوّل ترم هم‌اتاقی‌ها دید منفی نسبت به من داشتند که این الان با خرخونیش ما رو خفه می‌کنه و خب من اطّلاع نداشتم اونا همچین دیدی دارند ولی الان بهتر درک می‌کنم که چرا خیلی خوشحال می‌شدند از خراب کردن‌های من انگار یکی از اون بچّه‌هایی که تو کارشناسی نمودار می‌شکونده رو ببینند که الان وضعش خراب شده و دلش خنک شده به هر حال خوبه که روند صعودیم دارم طی می‌کنم. و شاید همین یک ماه باقی مونده از دستم کلافه شدند.

=========

الان یادی از گذشته‌ها کردم چقدر دوست داشتم تابستون‌های ابتدایی که تا صبح تو اتاق بیدار میموندم توی اون گرما زیر پنکه اتاق (توی هال کولر روشن بود) تن‌تن و میلو می‌خوندم :)

  • Vincent Valantine

چند روز پیش یکی از بچّه‌ای کارشناسی رو دیدم که برای یه کارگاهی به دانشگاه ما اومده بودش و خب حوصله‌اش رو نداشتم که برم سمتش ولی گفتم زشته شاید من رو دیده باشه و یه سلام علیک که به جایی برنمی‌خوره.

بعد از اتمام کارگاه سمت رفتم، ماچ موچ؛ رفتیم یه گوشه‌ای که بتونه سیگارش رو بکشه، چایی بخوریم و گپی بزنیم.

فقط قبلش بگم می‎دونستم که این شخص آدم چاخانی هست و حالا که مدّتیه من رو ندیده عمراً از گنجی که بدست آورده بگذره و برای من شاهنامه زندگیش رو نخونه در واقع حس می‌کنم از اونجا که بنظرش من پسر خیلی ساده‌ای هستم لقمه‌ای خیلی چرب و نرمی براش محسوب می‌شم؛ به هر حال اینطوری شروع کرد:

+ اینجا آزمایشگاهتونه؟

- نه اینجا پژوهشکده هستش بعضی استادها آزمایشگاه دارند و بعضی‌ها که آزمایشگاه ندارند توی پژوهشکده برای دانشجویانشون فضا اختصاص داده میشه.

+ همین میز صندلی کابل lan رو بهش میگید آزمایشگاه کلاس می‌ذارید استادمون آزمایشگاه بهمون داده و ...

-گفتم که اینجا آزمایشگاه نیست ...

+ولش کن بگو چند تا *** مس بلند کردی؟

- تو که من رو می‌شناسی تو کارشناسی هم دوست‌دختر نداشتم چه برسه بخوام اینجا ...

+ اینجا تهرانه دیگه ما هر هفته تو خونمون برنامه داریم و ...

- بریم بیرون که راحت صحبت کنیم


امیدوار بودم که کسی از صحبت‌هاش رو نشنیده باشه و وقتی رفتیم بیرون آقا از من در مورد کار و هر آنچه که مربوط به زندگی یه فرد بود می‌پرسید و مهم نبود پاسخ من چی باشه ایشون بهترین ممکنش (از دیدگاه خودش) رو داشتند و کلاً در هیچ زمینه‌ای کم و کاست نذاشتند.

خب برای من هیچ کدوم از اون اراجیف راست و دروغش مهم نبود و به خودم زحمت نمی‌دادم ببینم کدومش راسته و کدومش دروغه اصلاً به ما چه ربطی داره که چرا خونه‌ خالی داییش که کاملاً مجهزه و با اینکه خالیه همیشه یخچالش پر از گوشت و مرغه؛ مهم اینه که ایشون توی شمال غربی یه خونه گرفتن و هر روز با ماشینشون قطر تهران رو میرونند تا به دانشکدشون برسند و با گروه خودشون به بررسی تولید میکرو ژنراتورهایی که فناوریش فقط توی انگلیس هست بپردازند ؛ آخر هفته‌ها هم با یه دختر جدید باشند و از اون طرف هم مادرشون باهاش تماس بگیره بگه بیا دختر فلانی که پاک و نجیبه و کلاً دوست پسر نداشته و داره پزشکی می‌خونه رو بگیر.

فکر می‌کنم اون روز عیار صبر و تحمل من مشخّص شد؛ فقط یک جا وقتی گفت تا 30 سالگی نمی‌خواد ازدواج کنه از دهنم پرید هرچی پیرتر بشی ازدواجت سخت‌تره که ایشون گفتن اتّفاقاً فلان فرد که عیدی رفته بودن خونشون(باز هم همون مشخصات بالا رو داشت) رو پسندیده بوده ولی مادرش مخالفت کرده چونکه سن دختره با اینکه در واقعیّت 2 سال کمتر خودش بوده ولی از لحاظ چهره بزرگتر می‌زده و بیبی فیس بودن آقا به ضررش داره تمام میشه.

خب فکر کنم شما هم به اندازه‌ی کافی درک کرده باشید که من چرا اون روز سردرد گرفتم و بهتره فعلاً از ماجراجویی آقا صحبتی نکنم به مقوله‌ی سردرد بپردازیم؛ سردرد یکی از نشونه‌های بزرگ شدن بودش و مخصوص دنیای بزرگ‌ترها وقتی کوچیک بودم درک نمی‌کردم چرا پدر یا مادرم می‌گفتن دستمالی براشون ببرم تا سرشون رو ببندند. ولی می‌دونستم این مسئله به دنیای آدم بزرگ‌ها محسوب می‌شه و علاقه‌ای به وارد شدن به این دنیا نداشتم.

ترم 3 دانشگاه که برای کشتن رقیق القلب بودن خودم صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها رو هنگام ناهار می‌خوندم و فجایع رو با همراه غذای خود هضم می‌کردم؛ گاهی بعضی از حوادث رو برای مهدی می‌خوندم:

داستان اون صفحه حوادث از این قرار بودش که یه خانومی قبل از ازدواجش با آقایی رابطه جنسی داشته و بعد از ازدواجش همون شخص با تهدید به فاش کردن مسائل و ویدیوها به اون خانوم تجاوز می‌کرده و در نهایت وقتی شوهر خانوم اطّلاع پیدا می‌کنه با کمک خود خانوم اون شخص متجاوز رو به قتل می‌رسونند.

مهدی می‌گفتش فکر نکن که این چیزا مال دنیای آدم بزرگاست این چیزا برای همین همسن‌های ما هستش اون موقع خیلی حرفش رو باور نداشتم ولی بعدها توی همون دانشگاه کوفتی خودمون هم کثافت بازی‌هایی دیدم که باورش سخت بود. به هر حال وقتی که اشکبوس (همینطوی الان خوشم اومد اشکبوس صداش کنم) داشت از شاهنامه زندگی فعلیش برای من 6 و 8 می‌خوند از دهنش در رفت و در مورد یکی از دخترای کارشناسی صحبت کرد. اون دختر رو من می‌شناختم هم رشته‌ای ما نبود ولی یه کلاس مشترک باهاش داشتم و دوست‌دختر یکی از هم‌رشته‌ای‎هام بود وقتی که وضع اسف‌بارش مطّلع شدم تمام اون خاطرات کارشناسی مرور شد عکس دختره با پدرش که چقدر پدرش چهره معصوم و زحمت‌کشی داشت؛ وقتی که هم‌رشته‌ای به خواست دختره با ماژیک برای خودش ریش گذاشته بود و عکس رو براش ارسال کرده بود و حتّی اون فال کذایی که حاکی از جداشدنشون بود و هم‌کلاسی ما حالش گرفته بود و ...

روی این خاطرات که نمک جوانی داشتند رنگ زشتی ریخته شد نمی‌دونم چه رنگی بود فقط می‌دونم زشت بود.

رنگی زشتی که پیامش این بود که دنیای آدم بزرگا جای دوری نیست و دیگه باهاش چندین و چند سال فاصله ندارم دقیقاً توش هستم...

  • Vincent Valantine